وال کوهان دار

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

امید ها بسیارند



و شاخه های بریده نیز بسیار


۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
وال کوهان دار

این رد پای تنها رو رو برفا می بینی؟


یه روز یه جاده می شه به سمت سرزمینی

پر از نور

پر از نور

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
وال کوهان دار

جوری باش که از خودت بودن خجالت نکشی


همین!



۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۸ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نامه ای به گریفیث

خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم  یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان را کوتاه کنند. که چشمهایمان را کور کنند. که قلبمان را از سینه بیرون بکشند.

جنگ اما ادامه دارد. ما بازخواهیم  گشت. بی دست، بی چشم، بی قلب. چرا که پیش از تو بوسه را می شناختیم و صدای شمشیرهای ما آوای کشتار نبود. ما برای عشق می جنگیدیم. برای تو، که بارها خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. ما بازخواهیم گشت. مجروح و خیره سر. 

۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۵۸ ۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
وال کوهان دار

برای وال کوهان دار بنویسید

وال کوهان دار رو یادتون هست؟ چیزی به وال کوهان دار بگید هر چیزی که دوست دارید.

۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۲۶ ۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

داستانی که خیال نوشته شدن نداشت یا کوهنورد

می خوام یه داستان بنویسم در مورد یه کوه نورد که یه دروغ بزرگ گفته و مجبور شده به خاطرش چند نفر رو بکشه حالا آخرین نفری که باید بکشه تا رازش لو نره، صمیمی ترین دوستشه که از بچگی باهاش بزرگ شده و مثل برادرشه ولی خسته تر از اونم که بنویسمش. به نظرتون کوه نورد صمیمی ترین دوستش رو می کشه؟ یه چیز ترسناک تر اینه که اگه نظریه ی دنیا های موازی رو باور کنیم و قبول کنیم که تعداد این دنیاها بی نهایته احتمالا این داستان تو یکی از این دنیا ها واقعا رخ می ده. یه مرد تو یه شب سرد زمستونی می ره در خونه دوستش. دوستش اونو دعوت می کنه که بیاد تو و براش یه نوشیدنی میاره. بهش میگه که همسرش رفته خونه پدر و مادرش چون سالگرد ازدواجشون بوده ولی اون نتونسته بره چون با سرمای ناگهانی بعد از ظهر واقعا نمیشد تو جاده های لغزنده ی اطراف شهر رانندگی کرد. بعدش خیلی متعجب باهاش در مورد مرگ های عجیبی که تازه اتفاق افتاده صحبت میکنه و میگه که واقعا عجیبه همشون ادمایی بودن که می شناختیم. دو تا از دوستای کوهنوردشون، یه مجری تلویزیون محلی، یه بانک دار که وام داده بود به کوهنورد که بره برای سفر عجیبش و دختری که تو روابط عمومی شرکتی که اسپانسر بخش اصلی هزینه های سفر بوده کار می کرده. جان که از کل از نقشه دوست کوهنوردش مایکل خبر داشته می خنده و میگه : " انگار یه جور نفرینه مگه نه؟" مایکل خنده ی ریز عصبی ای تحویلش میده و میگه: " آره گمونم". راستش همونطور که گفتم حوصله ندارم این داستان رو بنویسم و خوب منم نمیدونم وقتی فردا همسر جان به خونه بر می گرده با چی رو به رو میشه. با استقبال گرم شوهرش یا جسد اون. ولی خوب فک کنم اینو می دونم که مایکل هیچوقت گیر نمیفته و هیچ وقت هیچ کس نمی فهمه که دروغ بزرگش چی بوده. حتی من، حتی شما!
۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

زمانی که هاروکی موراکامی بودم

-          یه وقتی می خواستم یه رمان بنویسم که توش یه گوسفند به یه آدم تبدیل میشه و خیلی اتفاقای عجیب و غریب براش میفته اون موقع خیلی کتاب خون نبودم الانم نیستم ولی چند وقت پیش که در مورد هاروکی موراکامی می خوندم فهمیدم تو یکی از کتاباش همچین داستانی رو نوشته اولش خیلی عصبانی شدم که چرا ایده ام رو دزدیده ولی بعدش فهمیدم اون این کتاب رو حتی قبل از تولد من نوشته و خوب این یکم آرومم کرد البته خوب من هیچ وقت اون کتاب رو نمی نوشتم دکتر. خودت می دونی که خسته تر از این حرفام. ولی هر چی بیشتر به این آدم فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که نکنه تناسخ درست باشه و روح موراکامی الان تو جسم من رفته باشه جالب نیست؟

-          جالبه ولی خوب این اقا گمونم هنوز زنده باشه

-         خوب باشه

-         خوب میدونی که تناسخ وقتی اتفاق میفته که یکی بمیره و روح اون در قالب یک موجود دیگه به زندگی بر گرده

-         یعنی شما میگی من هاروکی موراکامی نیستم

-         خوب با توجه به اطلاعات شناسنامه تون که به منشی من دادین و اینجا جلوی منه میتونم قطعا بگم که خیر شما هاروکی موراکامی نیستین

-         ای بابا حیف شد

-         دوست داشتی باشی

-         خوب بهتر بود دیگه از اینکه "خودم" باشم هیجان انگیز تره مگه نه؟

-         خودت مگه چه عیبی داره

-         عیبی که نداره ولی خوب ببین دیگه اوضاعم رو. توی 33 سالگی پدر مادرم آوردنم پیش یه روان شناس

-         من روان شناس نیستم

-         واقعا؟ پس اینجا کجاست

-         میشه گفت من یه مشاورم در واقع هنوز اسم دقیق و استانداردی برای شغل من تعریف نشده. میشه گفت من کسی ام که به هر حال گوش می ده.

-         جالبه چیزای استاندارد خیلی خسته کننده ان

-         شما استاندارد رو دوست ندارید؟

-         نه ولی خوب بیشتر چیزای غیر استاندارد دور من می پلکن

-         مثل چی؟

-         مثلا خوابایی که می بینم

-         خوب چه خوابایی؟

-         مثلا خواب جهنم

-         خوب این که چیز معمولیه

-         آره ولی اونجا سفید بود

-         سفید؟ یعنی فکر می  کردی باید رنگ دیگه ای داشته باشه؟

-         آره دیگه پر آتیش باید باشه طبیعتا

-         ولی سفید بود؟

-         آره

-         سفید سفید؟

-         مث برف سفید

-         خوب چه اتفاقی اونجا میفتاد؟

-         خیلی یادم نیست فقط یه رنج بی پایان بود

-         کس دیگه ای هم بود

-         یادم نیست

-         جالبه

-         چی جالبه

-         تمایلت به نویسنده بودن و اینکه جهنمت یه جایی که سفید سفیده،  مثل یه صفحه کاغذ که چیزی توش نوشته نشده. می دونی بزرگترین گناه یه آدم چیه؟

-         خوب دقیقا نه

-         خوب منم دقیق نمیدونم ولی خوب از نظر من اینه که زمان بگذره و بفهمی که می تونستی چیز بهتری بسازی. از خودت و دنیا دور و برت

-         پس یعنی به نظرت داستان گوسفنده رو بنویسم؟

-         اگه تو ننویسیش ممکنه کس دیگه ای این کار رو بکنه؟

-         نمی دونم شاید

-         اگه نوشت شبیه مال تو میشه

-         خوب نه طبیعتا فرق باید داشته باشه

-         پس داستان خودت رو بنویس. موراکامی خودت باش

-         باید این کار رو بکنم

-         موفق باشی

 


۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۵ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
وال کوهان دار

کابوس جهنم

خواب عجیبی دیدم در یک دنیای سفید گیر افتاده بودم. سفید سفید. زنانی عریان بر روی کرانه های دنیای بی کرانه ی سفید نقاشی می کشیدند. بهتر است بگویم کنده کاری می کردند. طرح ها معنای خاصی نداشت مخلوطی از خطوط و گره ها. هر بار که انها یک طرح را تمام می کردند ان تکه از دیوارهای دنیای سفید جدا می شد و روی زمین می افتاد . من هم نفس راحتی می کشیدم چرا که لااقل درد برای لحظاتی  تسکین می یافت. هر بار که انها تیشه به دیوارهای دنیای سفید میزدند من درد را در تمام تن خویش حس می کردم. گویی تیشه ها بر تن من فرود می آیند. بعضی از آنها بسیار بزرگ بودند بعضی از آنها هم اندازه من و بعضی به اندازه انگشت کوچک دستهای من. یک بار به آنها گفتم که دست بردارند شاید دنیای سفید تغییر کرد و من نجات پیدا کردم آنها نگاهم کردند و بعد به کار خود ادامه دادند. آنجا جهنم بود و زنان عریان مامورین عذاب من.

۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۱ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
وال کوهان دار

چکامه ای برای دوست داشتن

دوستت دارم

بی پنجره 

بی سقف

حتی بی خانه


دوستت دارم

زمانی که آسمان تاریک است

وقتی که ستاره ی دنباله داری سقوط می کند

و آنگاه که زمین

به سرنوشت محتوم خویش نزدیک میشود


دوستت دارم

و این چیزهای بزرگ

در شعرهای کوچک 

نمی گنجد

چرا که هر کلمه 

پرتوی نوری است 

که از روزنه های کوچک یک اتاق تاریک

بر مردی نابینا 

می تابد


دوستت دارم

این یعنی خورشید

بی پنجره 

بی سقف

حتی بی خانه


1397/1/5


۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۸ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار