وال کوهان دار

گم شده در اقیانوس ها

وال کوهان دار

گم شده در اقیانوس ها
وال کوهان دار
زندگی کوتاه تر از آن است
که بمانیم
و رنج بکشیم
------------------------------
اینجا همه چیز رو خودم می نویسم

طبقه بندی موضوعی

اتاق تاریک بود اما می شد حضور شخص دیگری را هم احساس کرد. یک شخص یا یک حیوان، هنوز نفهمیده بودم. چشم هایم را که باز کردم آنجا بودم. انگار از یک خواب صد ساله بیدار شده باشم. قبل از خوابیدن به چه چیزی فکر می کردم؟ به مرگ، نه به خود مرگ. در این فکر بودم که خانواده ام چطور می خواهند هزینه های کفن و دفنم را بپردازند. یک چراغ قرمز گوشه ی اتاق روشن شد. می شد حدس زد که شیشه ای وسط اتاق قرار گرفته است. بلند شدم و جلو رفتم. یک دیوار شیشه ای بود و در آن طرفش یک گوریل به من نگاه می کرد.یک چراغ دیگر هم روشن شد این یکی در آن طرف شیشه بود. گوریل هم بلند شد و به سمت من آمد. ترسیدم و کمی عقب رفتم. گوریل مشتی به دیوار شسشه ای کوبید. ترسیدم. اگر دیوار شیشه ای فرو می ریخت باید چه می کردم. رو به دیوار کردم. می دانستم که این نمی تواند جلوی شکستن دیوار شیشه ای را بگیرد اما جایی خوانده بودم که نادانی خود خوشبختی است. رو زمین نشستم چشم های را بستم و انگشتان اشاره ام را در گوشهایم فرو کردم. حالا هیچ چیز آن بیرون وجود نداشت. گوریل، دیوار شیشه ای، اتاق و حتی شاید خود من. حالا دنیای من تمام این چیزی بود که درون سرم اتفاق می افتاد.

من که بودم. یک مرد بی جربزه. در زندگی ام هیچ کار مفیدی انجام نداده بودم. سال های بسیاری را به بطالت و بی عاری گذراندم. کتاب های زیادی در قفسه ی کتاب خانه ام وجود دارند که هیچ وقت آنها را باز نکرده ام. به نوشته های پشت جلد آنها فکر می کنم به عناوینشان. چه چیزی می تواند درون آنها نوشته شده باشد؟ غرور و تعصب، احتمالا یک داستان جنایی است. مردی زنی را که عاشق اوست، می کشد و جسدش را در رودخانه ای می اندازد. 1984 احتمالا گزیده ای از حوادت سال 1984 انگلستان و یا شاید تمام دنیا. تهوع، احتمالا یک کتاب پزشکی در مورد اینکه چطور باید از شر تهوع رهایی پیدا کرد. یا اینکه تهوع می تواند نشانه ی چه بیماری هایی  باشد. مزرعه ی حیوانات، تصویر پشت جلد این یکی در خاطرم مانده است. احتمالا یک داستان کودکانه در مورد حیوانات یک مزرعه بی نقص. صدای کوبیدن مشت گوریل به شیشه را می شنیدم انگشتهایم را با قدرت بیشتر در گوش هایم فشار دادم.

وقتی می میریم چه اتفاقی می افتد؟ خدایان از ما بازخواست خواهند کرد؟ اگر آبنبات چوبی یک بچه را از او دزدیده باشیم باید جواب پس بدهیم؟ آیا اگر آن بچه را کتک زده باشیم باید جواب پس بدهیم؟ آه سارا سارای کوچک. با آن موهای زرد بلند و لبهایی که طعم گیلاس های باغ آقای پاتر را داشتند. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. وقتی سارا مرد من ترسیده بودم. یعنی وقتی شلوارم را بالا کشیدم و به چهره ی مبهوت سارا نگاه کردم ترسیده بودم. می دانستم که او نباید چیزی برای دیگران تعریف کند. اما چگونه باید جلوی حرف زدن یک کودک 12 ساله را گرفت؟ فکر کردم بهتر است تا زبانش را ببرم اما اینگونه می توانست با اشاره من را به دیگران نشان دهد. لعنتی آنجا شهر کوچکی بود. دستهای سارا حالا کجا بودند؟ آنها را در کنار مزرعه پانفیلد رها کردم. پاهایش را درون چاه آب خانوم سندرز انداختم. و باقی تنش را در یکی از قبر های خالی گورستان کوچک شهر دفن کردم. در دادگاه وقتی از من پرسیدند که سر سارا را چه کار کرده ام هیچ چیزی نگفتم. مادر سارا به پای من افتاده بود. زجه می زد تا کلمه ای به او در مورد جای سر سارا بگویم. اما  من هیچ چیزی نگفتم. آنها باید آن کودک بیچاره را به حال خود رها می کردند. او به اندازه کافی از آدم ها رنج برده بود.

گوریل با قدرت بیشتری مشتش را به شیشه می کوبید و من با فشار بیشتری انگشتانم را در گوشم فرو می کردم. آنقدر محکم که حس کردم دو انگشتم به یکدیگر رسیده اند. واقعا همینطور بود انگشتهایم در سرم فرو رفته بودند و گوریل هنوز به  دیوار می کوبید. کم کم صدای دیوار شیشه ای مثل یک آهنگ مداوم در محیط اتاق پخش می شد. هنر مسئله ی پیچیده ای نیست. یک گوریل هم می تواند صداهایی از خودش تولید کند که گوش نواز باشند. حتی یک دیوار شیشه ای می تواند یک ساز موسیقی باشد. حتی صندلی الکتریکی هم یک اثر هنری است. مادر سارا قبل از اینکه آن پارچه ی سیاه را روی سرم بکشند یکبار دیگر جلو آمد و التماس کرد تا جای سر سارا را به او بگویم. به چشمهای آن زن نگاه کردم و گفتم: "چشمهاش شبیه شما بود" مادر سارا گفت: " برو به  جهنم" 



* و قسم به غم که همه ی آن چیزی است که هستیم

وال کوهان دار
۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر
از همان وقتی که یک جوجه بود
پرنده ی تنها
 آرزو داشت
که  ماهی باشد

خدای پرنده ها مهربان است،

و عاقبت یک روز
ابرها باریدند

مهدی یکتا
وال کوهان دار
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱ نظر

دوست جست وجو گر من، نمو،  زمانی مرد کرد هیچکس کنارش نبود. تنهای تنها در یک بیابان بی آب و علف. احتمالا سوسمارها و عقربها روزها از روی جسدش رد می شدند و ماهواره ها چند وقت بعد عکسهایی از جسد نمو را روی اینترنت می گذارند. عکسهایی که نمو در آنها فقط یک نقط ی کوچک بی اهمیت بی جان است. من از آن آدمهایی نیستم که از مرگ کسی خوشحال بشوم آن هم نمو که صمیمی ترین دوست تمام دوران زندگی ام بود. ما با هم  شیشه ی اتومبیل معلم هایی را که دل خوشی ازشان نداشتیم شکسته بودیم. توی کیف بچه های کلاس سومی غورباقه انداخته بودیم، نوشیدنی مخصوص پدر نمو را دزدیدیم و یک شب تابستان را تا خود صبح در عالم هپروت گذراندیم. اما مهمترین شیطنت هر دوی ما سارا بود. سارا دختری بود که مسیر خانه تا مدرسه اش با ما یکی بود. تمام روزهای کودکی تا جوانی مان را با هم به مدرسه و دبیرستان رفتیم. همیشه می شود تصور کرد که چه چیزهایی در این میان می تواند اتفاق بیافتد. ما هر دو عاشق او بودیم. فکر می کنم هر دو این را می دانستیم اما هیچ وقت به روی خود نیاوردیم. در این مواقع همیشه یک نفر هست که شجاعت بیشتری دارد. کسی که یک شب کنار رودخانه، توی چادر وسط جنگل، یا شاید هم زمانی که با او در خیابان قدم می زنید و سیگار می کشید همه چیز را اعتراف می کند. اعتراف می کند که سالهاست عاشق سارا است و بدون اون نمی تواند زندگی کند. وقتی چنین زمان هایی در زندگی فرا می رسند انسان تنها دو انتخاب دارد یا یک مشت می کوبد توی دهن صمیمی ترین دوستش یا مثل من فقط می گوید: " یه سیگار دیگه داری؟"

آنها ازدواج کردند. دو سال بعد زمانی که نمو پروژه ی هیجان انگیزش را شروع کرد هر دوی ما از او حمایت کردیم. عبور از صحرای بزرگ. نمو می گفت با پولی که از این راه به دست می آورد می تواند زندگی  اش را سر و سامان بدهد. استدلال دیگرش این بود که : " لعنتی این صحرای بزرگه مگه چند نفر می تونن از اون رد شن؟". حالا نمو مرده و همانطور که گفتم ماهواره ها در حال عکس گرفتن از جسد لعنتی او هستند. از این جا به بعدش را احتمالا می توانید تصور کنید. خبر را به سارا می دهم. روزهای سوگواری و غم می گذرند. من و سارا نزدیک تر از قبل می شویم و سرانجام یک روز من به او می گویم که عاشق او هستم و ما ازدواج می کنیم. همه اینها می توانست یک داستان شیک با یک پایان خوش باشد تا اینکه روز دوم ژوییه سه سال بعد از مرگ نمو پلیس زنگ خانه ی ما را فشار داد. در را که باز کردم همان جمله ی معروف همیشگی را شنیدم. " آقای جک شپرد شما به اتهام قتل بازداشت هستید حق دارید که سکوت کنید". سعی کردم تا شوکه شده به نظر برسم. " قتل کدوم قتل حتما اشتباهی شده" .مامور پلیس از من خواست تا رو به دیوار برگردم تا دستهایم را دستبند بزند لحن اون آنقدر خشن بود که نمی توانستم اطاعت نکنم. گفتم" تو رو خدا بگید قضیه چیه من روحم هم خبر نداره. قتل کی آخه؟" مامور پلیس گفت: " نمو کالینز اقا، شما متهم به قتل نمو کالینز هستید" چشمهایم بسته شد و نفسم را حبس کردم. به سارا فکر کردم. به صورت او زمانی که خبر را می شنید. به گودی کوچک زیر چشم چپش.

یک هفته بعد از اینکه نمو برای سفرش راهی مراکش شد تا از آنجا به لیبی برود من هم به بهانه ی ماموریت کاری به ایتالیا رفتم. از آنجا می شد با کشتی های قاچاق وارد لیبی شد و هیچکس هم خبر دار نمی شد. من نقشه ی تمام مسیرهایی که نمو می خواست از آنجاها عبور کند را داشتم باید همان اوایل مسیر گیرش می انداختم. اما زمانی که پیدایش کردم او مرده بود. بدن سرد نمو کالینز صمیمی ترین دوست زندگی ام که برای کشتنش به صحرای بزرگ آمده بودم آنجا افتاده بود. نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.به جسد نمو کالینز پشت کردم. به خانه برگشتم و با همسر او ازدواج کردم. 

وقتی در اتومبیل پلیس نشسته بودم به نمو فکر می کردم. به زمانی که اولین بار یک غورباقه را توی دست من گذاشت. من از غورباقه ها می ترسیدم و او به من فهماند که ترس آرام آرام از بین خواهد رفت.


 

 *بعد از گند زدن دو تا امتحان تنها چیزی که آبی روی آتیشه نوشتنه. شرمنده اگه خوب نیست

وال کوهان دار
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۵ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲ نظر

امسال یه اتفاقی افتاد که حس کردم دوباره ایمانم برگشته. بعد از اینکه اون مسائل گذشت و دوباره کمی به حالت عادی برگشتم باز ذهن منطقیم همه ی اون چیزها رو دور ریخت. امشب که به پایان دنیا فکر می کردم دوباره یه جرقه تو سرم زد که تو اون شرایط احتمالا باز دوباره برمی گرده همه چی. احتمالا کمک می خوام از یه نفر. از یه موجود نامرئی. نمی دونم این چقدر می تونه اسمش ایمان باشه. اصلا نمی دونم ایمان چی هست. ایمان هم از اون مسائل عجیبیه که واقعا نمیشه حکم قطعی دربارش داد. مثل خدا، مثل عشق، مثل روح. اصلا وجود داشتن خیلی پیچیدس. الان دارم نوحه گوش می دم. این خیلی عجیبه آخه من ابدا مذهبی نیستم ولی وقتی پلی شد دیگه سعی نکردم که قطع کنمش. یه مقاله بود در مورد سایفر، شخصیت منفی ماتریکس، چیزی زیادی ازش یادم نیست مضمونش این بود که اون با وجود این که واقعیت دنیای اطرافش رو شناخته بود ترجیح می داد تا به ماتریکس برگرده تا بتونه دوباره طعم استیک آبدار رو بچشه. کی می تونه بگه تصمیم سایفر اشتباه بود؟ چرا اون بدمن قصه است؟ مگه من واقعی چیزی جز اتفاقاتیه که ذهنم اونها رو درک می کنه؟ وقتی سریال westworld رو می دیدم هم همین حس رو داشتم به میزبان ها. چه موجودات خوشبختی هر روز ری استارت می شن تا در یک دنیای جعلی زندگی کنن و همه چیز تا شب تموم می شد. انسان ها بیچاره تر بودند یا میزبان ها؟ اگه همه ی چیزها با اهمیت پول، لذت جنسی، خوردن و انتقال اون ژن لعنتیمون باشه دیگه چه اهمیتی داره مجازی یا واقعی بودنش؟ اگه جاودانگی با وصل شدن به یک ماشین که نیرومند تر از خود ماست ممکن باشه چرا باید نپذیریمش؟ از بین همه ی ابرهای تیره هم که بیرون بریم اونجا یه خورشید سوزانه و ما هیچ وقت این سیاره ی لعنتی رو ترک نخواهیم کرد.


وال کوهان دار
۲۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱ نظر

می خواستم در مورد زندگی و رویا و ناامیدی و شکست و رفتن بنویسم. بعد ترجیح دادم که به این جمله ی شرلوک فکر کنم و صد بار این صحنه را نگاه کنم و باز فکر کنم و بعد آرام آرام خوابم ببرد




“Taking your own life. Interesting expression. Taking it from who? Once it’s over, it’s not you who will miss it. Your own death is something that happens to everybody else. Your life is not your own, keep your hands off it.”

وال کوهان دار
۲۴ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۴ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۶ نظر

خدایا

لطفا خودت ماشه را بکش

تا کسی قصاص نشود

و کسی هم به جهنم نرود


مهدی یکتا 

1395/10/22


وال کوهان دار
۲۲ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۰ موافقین ۷ مخالفین ۱ ۵ نظر
خاخام یهودی 
در اورشلیم

مرد مسلمان،
 در مکه

راهب بودایی 
در معابد لهاسا

من
در پیچ و تاب موهایت

هر کس دینی دارد 
و من 
تو را می پرستم.



1395/10/18 
مهدی یکتا
وال کوهان دار
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۵ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۷ نظر

مدت زمان زیادی از زندگیم رو با این مسئله درگیر بودم که چرا من دوستی ندارم، یا دوستان کمی دارم؟ این که چرا دوست داشتنی نیستم؟ این که چرا با وجود تلاش نسبتا متوسطم نتیجه زیر ضعیف می گیرم؟ این که دیگران من رو چطور می بینند؟ از من خوششون می آد؟ نمی آد؟ همه این سوال ها و ترس باعث شده بود که در زمانی از زندگیم یک مکانیزم دفاعی داشته باشم. جک گفتن. شبیه چندلر توی سریال فرندز که با نمک ریختن سعی داره کمبودهایی رو که حس می کنه داره رو بپوشونه. حالا دارم فکر می کنم که ما در تمام زندگیمون در حال دفاع کردن هستیم. ما نشستیم روی محوطه ی جریمه و منتظریم تا بازیکنای حریف حمله کنن و ما سعی کنیم که نزاریم گل بزنن. چرا خودمون هیچوقت فکر نکردیم که می تونیم گل بزنیم؟ که تمام زندگی نباید مدافع بود و گاهی هم باید از دستورات سرمربی سرپیچی کنیم و از نیمه خودمون به نیمه ی حریف وارد شیم.

زندگی پوچه. این فلسفه ی من برای زندگیه. البته معناش این نیست که بی معنیه. هر چیزی که وجود داره برای هر مدتی معنایی داره. شاید هدفی نداشته باشه اما معنایی داره. درست مثل شخصیت های یک فیلم حتی وجود اونهایی که قهرمان فیلم هم نیستند ضرورت داره. زندگی تشکیل شده از یک شروع و یک پایان و یک وسط. وسط هر چیزی می تونه باشه و این شروع و پایان رو عوض نمی کنه. چیزی که ما صاحبش هستیم و در واقع صاحبش نیستیم اون وسطه. دوست داشتن، پول، خانواده، همشون اون وسط قرار گرفتن. تنها جایی که می شه معنایی خلق کرد و معنایی رو فهمید اون وسطه. 

حالا کم کم دارم با خودم کنار می آم. حالا فهمیدم که هر قدر خوب هر قدر بد باید منتظر اون پایان نا متناهی باشم. پس باید یاد بگیرم که به چیزهای خوبی که می تونن این وسط به زندگیم معنایی ببخشن ارزش بدم. حالا فکر می کنم که چیزهای مهمی که من دارم چی میتونن باشن؟ خانوادم؟ دوستانم؟ چی؟ فکر می کنم غم ارزشمند ترین چیزی هست که در واقع دارم. غم شخصیت من رو تشکیل داده. حتی وقتی از ته دل می خندم، جک میگم و یا با خواهرم بازی های کودکانه می کنم، عمیقا غمگینم. شاید اشتباه فهمیده باشم، شاید تمام اینها به خاطر این روزهای بد باشه. اما اگر نتیجه ی درستی هم گرفته باشم باعث نمیشه که یک قدم به عقب بردارم. غم رو دوست دارم، مثل تنهایی و نوشتن. چیزهایی که من رو، این من نصفه و و نیمه ی سراسر نقص رو تشکیل دادن. فکر میکنم که شاید کم کم با خودم به صلح برسم. کمتر خودم رو تخریب کنم. کمتر به خودم نهیب بزنم. کمتر حسرت بخورم. کمتر گناهان گذشته ام رو به یاد بیارم. فکر کنم کم کم خودم را بخشیده ام، بابت همه چیز.

وال کوهان دار
۱۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰ موافقین ۸ مخالفین ۴ ۶ نظر

وقتی آلبرتو به مادرش گفت که باید برای مسابقه ی فوتبال برود، مادرش اصلا صدای او را نشنید. در این فکر بود که چطور به آقای صاحب خانه توضیح بدهد که این ماه هم نمی تواند اجاره ی خانه اش را بپردازد. دیگر نمی توانست در برابر خواسته ی آقای صاحب خانه مقاومت کند. همان پیشنهاد بی شرمانه.

آلبرتو سوار دوچرخه به سمت خانه ی بهترین دوستش جووانی رکاب می زد. سر راه به هر کسی که می رسید سلام می داد. به آقای دل پیروی نانوا، به گنجشکهای روی سیم های برق، به پیچ آخر خیابان سی و سوم و بعد مانور همیشگی اش را از روی دست انداز معروف خیابان سی و سوم انجام داد و مثل یک قهرمان دستهایش را از هم باز کرد و چشمهایش را بست. در آن لحظه او قهرمان بود، قهرمان خودش. در خیابان خلوت سرشار از شور زندگی بود و و خیلی دیر متوجه صدای اتومبیل آقای کوپر شد. چشمهایش را که باز کرد در حال پرواز در آسمان بود. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که قهرمان مانور از روی دست انداز خیابان سی و سوم بعد از یک پرواز چشم نواز در آسمان، سرش به آسفالت نسبتا سرد برخورد کرد و در همان لحظه جان داد. آقای کوپر با دستپاچگی از اتومبیل پیاده شد اما در همان لحظه ای که ترمز گرفت فهمیده بود که کار از کار گذشته است. تنها چیزی که باعث شد تا شوکه شود این بود که فهمید دوچرخه سواری با او تصادف کرده و او را به قتل رسانده، آلبرتوی عزیز ماست. نگاهی به اطراف انداخت. کسی نبود، هیچکس. بلافاصله سوار اتومبیلش شد و حرکت کرد. با وجود ترسی که در وجودش افتاده بود اما مغزش هنوز درست کار می کرد. باید همه چیز را طبیعی نشان می داد. پس تصمیم گرفت که همان مسیر همیشگی اش را ادامه دهد. از روی دست انداز خیابان سی و سوم بی آن که متوجه آن شود عبور کرد. در انتهای خیابان دور زد. گنجشک های روی سیم برق اتومبیل او را دیدند و شروع به پچ پچ کردند. آقای دل پیروی نانوا با همان اخم همیشگی به  او و اتومبیلش نگاه ترسناکی کرد و سرانجام این مرد درشت اندام جلوی خانه آلبرتو ایستاد. از اتومبیل پیاده شد و در خانه را چند بار کوبید. دستهایش می لرزیدند. مادر آلبرتو در خانه را باز کرد.

- سلام آقای کوپر

- سلام خانوم پیرلاندو

- خوب هستین ؟

- آره آره

- آخه انگار دستتون می لرزه

- نه نه به خاطر گرسنگیه از صبح چیزی نخوردم

- آها دوست دارین براتون یه چیزی بیارم تا حالتون بهتر شه؟

- نه نیازی نیست. خوب خانوم پیرلاندو چی شد؟

- متاسفم آقای کوپر این ماه هم نمی تونم اجاره تون رو بپردازم

- این یعنی پیشنهادم رو قبول می کنید؟

سرش را پایین انداخت و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد. لحظات آرام می گذشتند. چند دقیقه بعد در حالی که بدن کوچک و نحیف آلبرتو سرد و سرد تر می شد آقای کوپر عرق را از پیشانی اش پاک کرد و نفس عمیقی کشید. وقتی که می خواست خانه را ترک کند در حالی که لبخندی روی لب داشت این جمله را به مادر آلبرتو گفت: " از این به بعد هم دیگه لازم نیست نگران اجاره ی هر ماهت باشی" خانوم پیرلاندو خجل تر از آن بود که بتواند چیزی بگوید. چند دقیقه بعد از رفتن آقای کوپر یک نفر در خانه ی زن بیچاره را کوبید. خانوم پیرلاندو با عجله لباس هایش را پوشید و در را باز کرد. پسر همسایه در حالی که نفس نفس می زد گفت : " اتفاق بدی افتاده خانوم"

بعد از آن روز دیگر هیچ کس خانوم پیرلاندو را  "مادر"  صدا نزد...


95/10/11

وال کوهان دار
۱۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۴ موافقین ۳ مخالفین ۱ ۶ نظر

اون کسی که آهنگ راسکولنیکف رو بهم معرفی کرد،وقتی اینو بشنوه صد در صد از کاری که کرده پشیمون میشه ولی شما گوش کنید :)










راسکولنیکف

وال کوهان دار
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۶ نظر