وال کوهان دار

مریخی

آخرین دیالوگهای فیلم مریخی  رو مت دیمون با اعتماد به نفس و اون لحن طنز گونه اش خیلی قشنگ بیان می کنه. مردی که تک و تنها خودش رو از سیاره ی مریخ نجات داده و حالا برگشته به زمین تو یه کلاس که پر از دانشجوها و احتمالا تعدادی از فضانوردای آینده ی  ناساست، میگه که اونجا همه چیز می تونه بر علیه شما رفتار کنه میگه که من اینو ضمانت میکنم که تقریبا همه چیز اینطوریه. حالا این شما هستید که انتخاب می کتید. یا تسلیم می شید و می گید خوب من اینطوری قراره بمیرم، یا اینکه نه، کار رو شروع می کنید و مسئله ها و مشکلات رو حل میکنید و اگه به اندازه کافی مشکلات رو حل کنید اون وقت می تونید به خونه برگردید. حالا آقای مت دیمون این حرفها رو برای فرار از شرایط سختی که پشت سر گذاشته می گه. ولی یکم که بیشتر بهش فکر کنی زندگی روی زمین هم همین شکلیه. اگه می خوای که  از شرایط سختت فرار کنی باید شروع کنی به حل مسئله. یکی بعد دیگری. اون وقت شاید به چیزی که می خوای برسی. 

داشتم اپیزود سوم پادکست بی پلاس رو گوش می دادم و به این سوال کلیشه ای قدیمی فکر کردم که اگه بتونم زمان مرگم رو از یه طریقی بفهمم، این کار رو می کنم یا نه؟ به این نتیجه رسیدم که آره. اگه زمان مرگم رو بدونم این اطلاعات چقدر می تونه در نحوه زندگی من موثر باشه. یعنی مثلا اگه بدونم شیش ماه بعد قراره بمیرم خوب مسلما اولویتهام با الان زمین تا آسمون فرق داره. دونستن زمان مرگ می تونه یه موهبت باشه اگه قبلش با خود مرگ کنار اومده باشیم. 

این بلاتکلیفی که این روزا گریبانم رو گرفته با اینکه چیز جدیدی نیست و سالهاست همراه منه اما این روزا با نزدیک شدن به سی سالگی دیگه کم کم داره به یه بحران تبدیل میشه. من واقعا هنوز نمی دونم چی می خوام و حتی نمی دونم چی میتونه نجاتم بده. من مثل مت دیمون نمی تونم خودم رو نجات بدم چون اون یک هدف داشت. اینکه خودش رو به زمین برسون ولی من هیچ هدفی ندارم. برای همین گاهی فکر می کنم اگه یهو بفهمم که شیش ماه دیگه قراره بمیرم شاید این یه موهبت باشه. دقیقا نمی دونم چی کار ممکنه بعد از اون شوک اولیه بکنم. ولی فکر کنم بالاخره بتونم خودم رو از این مریخ لعنتی نجات بدم.

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۱ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
وال کوهان دار

تو مرا می شناسی

از جنگل کوه های سفید سقوط می کنی
و دریا پایان توست
که آبی سوگند ما بود
برای ماندن 
و ساختن
و غرق شدن
و آخرین نفس
آخرین بوسه

تو مرا می شناسی
که بر گردی زمین قدم می گذاری
و خورشید بر خاطراتت می تابد
بالا می رود
پایین می آید
بالا می رود
پایین می آید
بالا می رود...

حالا از ما پیکر های بی جانی باقی مانده
شناور بر آب های مسموم زندگی
موجوداتی دو چهره
که نیم نگاهی به آسمان
و نیم نگاهی به ماهی ها دارند

آخرین سکانس
شب
خاموش شدن چراغ ها
یکی یکی و بی پایان
تا ابد.
خاموش 
خاموش 
خاموش.


۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۲ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

بنویسید. ادامه بدید. تمومش کنید. یا فقط بخونید و رد شید.

هری دستش را بالا برد. سایه ی دستش آفتاب را پوشاند و بینایی به چشم های او بازگشت. از دور دست موجودی به او نزدیک می شد. یک زن بود. آن پایین موج ها با قدرت بیشتری خود را به صخره ها می کوبیدند. خود را به لبه ی صخره ها رساند. زن شروع به دویدن کرد....
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۵ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

وبلاگ ترک شده

اینجا شده مثل یه خونه نیمه متروکه که هر از گاهی بهش سر می زنم و جای یه چیز رو عوض می کنم بعد یه گوشه وایمیسم و نگاه می کنم و یاد روزای شلوغش می افتم.

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۰ ۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
وال کوهان دار

عشق،هاون، اژدها

آب در هاون می کوبیم. هاون را برسرمان. این شده داستان زندگی. بیهودگی کشنده ای که به هر حال حضور دارد. چرا که بال پرواز نداریم. بال هم که داشته باشیم سر پرواز نداریم. به زنجیرها عادت کرده یم. زنجیرها را در آغوش گرفته ایم و هر روز برای زنجیرها عاشقانه های کوتاه می نویسیم. عشق در ما مرده است. خودم را می گویم. عشق در من مرده است. دیشب به دوستم گفتم که چقدر همه چیز خنثی شده است. جایی بودیم که شهر از آنجا پیدا بود. چراغ ها روشن بودند. شب اما تاریک، مثل همیشه. گفتم که آدم ها را نمی فهمم. از عشق که می گویند نمی دانم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. نه که ندانم. می دانم اژدها چیست اما چه کسی تا به حال اژدهایی را از نزدیک دیده است. آن هم یکی از آن بال دارهای آتش افکنش را، تقریبا هیچکس. ما آدمیم خواه یا ناخواه در هم می لولیم. مجبوریم. مجبوریم که دستهای یکدیگر را بگیریم و راه برویم تا حالمان از این وجود داشتن لعنتی بهم نخورد. که این وجود داشتن لعنتی را بالا نیاوریم. ما این چیزها را ساختیم. اژدها را، عشق را، هاون هایی که بر سرمان می کوبیم را.

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۵ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

چیای من

زمین از آن شما باشد. 
دریا
جنگل
حتی آسمان
فقط بگذارید
در کوه هایمان بمیریم
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
وال کوهان دار

بی تو

و من از جهنم گریخته ام

بی تو

چه خسرانی

چه،

خسرانی

۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۲ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نوشته شده در یکی از روزهای زمستان سال 93.

خودکار را برداشت و فکر کرد که چه چیزی بنویسد.باید داوران مسابقه را سر ذوق می آورد. باید خلاقیتش را به رخ آنها می کشید. باید حس حسادتشان را بر می انگیخت. خودکار را در دستش گرفته بود و دستش جوری زیر چانه اش قرار داشت که یک طرف صورت لطیفش به زیبایی مچاله شده بود. انگار که جرقه ای در سرش روشن شود، خودکار را پایین آورد و شروع به نوشتن کرد.

" روزی روزگاری در یک شهر مرزی دور افتاده، مردمی بودند که اعتقاد داشتند روح سرباز جوانی که سالها پیش دخترکی را  از مرگ نجات داده، شب ها در شهر پرسه می زند و مراقب اهالی شهر مخصوصا دخترهای جوان است"

دیگر چیزی ننوشت. خودکار را رها کرد. به صندلی تکیه داد. دستهایش را پشت گردنش در یکدیگر قفل کرد و چشمهایش را آنقدر آرام بست که گویی جهان بعد از این دیگر وجود نخواهد داشت.

" گوشه ی دیگری از دنیا پسر نوزده ساله ای که علاوه بر وزن خودش وزن یک گلوله ی سربی را نیز در سینه اش با خود حمل می کرد، هجده دقیقه و سی و سه ثانیه تا زمان مرگش باقی مانده بود. به چه چیزی فکر می کرد؟ احتمالا به چیزهایی عجیبی که فکر کردن به آنها در آن شرایط خیلی هم عجیب نیست. مثلا آیا واقعا اژدها وجود دارد؟ یا اینکه مادرش برای شام چه چیزی پخته است؟ یا اینکه این نور های سفید اطراف چه چیزی اند؟ اما در همان لحظه حس نفس کشیدن دختر رو گردن پسر باعث شد تا بایستد و بعد آرام سقوط کند. دخترک زنده بود و پسر چهار دقیقه ی دیگر می  مرد. در این چهار دقیقه چه چیزهایی شنیده بود؟ شاید فقط آخرین جملات را تیر خورده، نرو، تو رو خدا، آمبولانس رو خبر کنید، تو رو خدا بمون، نفس بکش نفس بکش"

دختر از خواب پرید و شروع به نوشتن کرد: " دوستش داشتم. چند ماهی بود که به آن پاسگاه امده بود. پنجره ی اتاق من درست رو به روی پنجره ی اتاقی بود که او در آن می نشست و به شکایت های مردم درباره گم شدن گاو و گوسفندهایشان رسیدگی می کرد. گزارش می نوشت، بایگانی می کرد و شب ها از شدت خستگی در همان اتاق بی هوش می شد. هیچ وقت نگاهم نکرد. گاهی از پنجره بیرون را می پایید اما اتاق من را هرگز. انگار طلسم شده بودم.چشمهایش من را نمی دید. البته اشتباه می کردم. این را وقتی فهمیدم که در مراسم چهلمش مادرش نامه اش را به من نشان داد. نام من در آن نامه "دختر ساختمان رو به رو" بود. عزیزم کاش یک بار نامم را صدا می زدی تا از آن تو می شدم. سارای تو می شدم. اگر می دانستم نفس کشیدنم در آن شب تاریک نفس تو را می برد. می مردم و نفس نمی کشیدم."

دیگر ننوشت. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش بر روی دفتر چکیده بود. برای تمام شدن یک داستان چه چیزی لازم است؟ یک مرگ خوب؟ یک قطره اشک؟ یک عشق نا فرجام؟ بغض دخترک منفجر شد. کاغذ ها را مچاله کرد و هر چیزی را که روی میز قرارداشت به اطراف پرت کرد. بعد در گوشه ای نشست و آنقدر گریه کرد که صبح روز بعد ماهی ها به اتاق خوابش آمده بودند.


۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۸ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

امید ها بسیارند



و شاخه های بریده نیز بسیار


۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
وال کوهان دار

این رد پای تنها رو رو برفا می بینی؟


یه روز یه جاده می شه به سمت سرزمینی

پر از نور

پر از نور

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
وال کوهان دار