وال کوهان دار

خلقت

ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها. زمانی که ستاره ای عمرش به پایان می رسید ما به آرامی شکل می گرفتیم. سالهای زیاد سرگردانی در کائنات بالاخره به سر آمد. زمین به آرامی شکل گرفت. چیزهای داغ سرد شدند. شکل های زشت زیبا شدند. بیرون ها به درون ها تغییر مکان دادند. اولین تک سلولی که جد بزرگ همه ی ما بود تنفس را شروع کرد. ما در دریاها شنا کردیم. از شیره ی گلهای باستانی چشیدیم. بر شاخه ی درخت های عظیم جست و خیز کردیم. در آسمان های آبی و دودی پیش از تاریخ پرواز کردیم و سرانجام پاهایمان را که با پوست حیوانی وحشی پوشانده شده بودند بر روی برف های سرد عصر یخبندان گذاشتیم. آواهای نامشخصی که برای نشان دادن گله ی بوفالو و مشخص کردن قلمرو خود به کار می بردیم کم کم زیباتر شدند. کلمات به دنیا آمدند. اولین کلمات برای چیزهایی ساخته شدند که می شد آن ها را دید. گله ی بوفالوها، برف، گرگها و آتش. کم کم چیزهای دیگری را هم به زبان آوردیم. چیزهایی که در درونمان حس می کردیم. اضطراب های ترسناک ناشناخته ی مان را. ترس،تنهایی،ارواح، دوست داشتن. پادشاهان به روی کار آمدند. لشکرکشی،جنگ، کشتار و سرانجام تمدن. همه چیز خوب پیش می رفت. حالا می توانستیم کسی را در آن سوی کره ی زمین که دیگر کمتر ترسناک و ناشناخته بود ببینیم و با او از کلماتی که می دانیم حرف بزنیم. اما هنوز هم اضطراب هایمان التیام نمی یابند. نمی دانیم با تپش های گاه و بیگاه قلبمان چه کنیم. نمی دانیم چگونه غم را با کلمه های ساده ی به درد نخورمان به تصویر بکشیم. نمی دانیم که بعد از رفتن بعد از دوست داشتن بعد از مرگ و بعد از این همه گردش به دور ستاره ای که یک روز از هم فرو خواهد پاشید چه چیزی انتظار ما را خواهد کشید. سرگردان همچون همان روزی که در دل ستاره ای داغ و بی حوصله انتخاب شدیم تا تکه ای از انسانی باشیم که امروز در ما زندگی می کند. ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها.

۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۷ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

عشق ها و خنجرها

چه کسی گفته که من از تو می گریزم؟

چه کسی گفته که من تو را از یاد خواهم برد؟

چه کسی گفته که من

بی تو

حتی نفس خواهم کشید؟

 

جای بوسه هایمان

تا ابد در قلبم می درخشد

قصه نمی گویم

و می دانم که گفته بودی

که برای زمین

با شعر نمی شود کاری کرد

که حتی خورشید

به عدالت بر تمام سرزمین ها

نمی تابد

اما فراموشی از من دور است

و می ترسم

اگر ایمان را زمین بگذارم

غرق شدن کار راحتی باشد

 

چه کسی گفته که من

 دست روی دست خواهم گذاشت

هرگز

من تا همیشه

می کوشم

که دوستت داشته باشم

می کوشم

که قلبم گرم بماند

و می کوشم

که خنجرهایت را

از تن نحیف کلماتم

بیرون بیاورم

 

 مهدی یکتا 

1396/5/14

 

 

۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۰ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

جراحی مغز

کاش می شد مغزم را جراحی کنم. بعضی چیز ها اضافه است. کاش آن چیزهای اضافه را بیرون می آوردند، می گذاشتند توی یک بطری الکل و می دادند دستم. می گفتند به سلامت آقا مرخصی برو ان شاء الله خوب می شوی. من راه می افتادم و تمام راه به بطری نگاه می کردم و یادم نمی آمد که اینها چیست. من که هستم، اصلا اینجا کجاست. می رفتم و زنگ خانه ای را فشار می دادم و یک آدم غریبه در را باز می کرد، می پرید و مرا بغل می کرد و می گفت: "خوبی عزیزم؟" من مات و مبهوت می گفتم : " نمیدونم، اینا چیه؟" بعد او بطری را از دستم چنگ می زد و می برد در صندوقچه ای می گذاشت و قفل می زد و آن صندوقچه را هم در صندوقچه ی دیگری می گذاشت و آن را هم قفلی می زد و همینطور هزار صندوقچه و قفل پشت سر هم. قفل آخر را که می زد نفس عمیقی می کشید، بر می گشت دست می انداخت دور گردنم و می گفت: " دیگه راحت شدیم عزیزم" من می پرسیدم: " اونا چی بود" و او می گفت: "گذشته"

زندگی می کردیم. مثلا خوشحال بودیم و شب ها را در آغوش یکدیگر به خواب می رفتیم. او یک ساعت زودتر و من یک ساعت دیرتر. یک ساعتی که به محتویات آن بطری الکل فکر می کردم. آخر یک شب وقتی او به خواب عمیقی رفت کلید را پیدا می کردم به زیر زمین می رفتم، تمام هزار قفل آن هزار صندوقچه را باز می کردم و بطری را بر می داشتم و با دقت به آن چیزهای معلق سفید درون الکل نگاه می کردم. او می فهمید و به زیر زمین می آمد و با صدایی لرزان می پرسید: " اینجا چی کار می کنی عزیزم؟" و من با عصبانیت می گفتم: " راستش رو بگو" و او می گفت: " تو رو خدا بزارش زمین" و من در یک لحظه همه ی محتویات بطری را سر می کشیدم. نور های سفید، سر گیجه، سر درد، تصاویر مبهمی از تو، رفتن

سرم را روی زانویش گذاشته و آرام گریه می کند. چشمهایم را به سختی باز می کنم و با صدایی مرده می گویم: " کاش می شد مغزمو جراحی کنم"

۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۵ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

پیش به سوی ساحل آرامش

دنیا کاتالوگ آرزوها نیست. نمی توانی تمام مزه ها را بچشی. نمی توانی تمام سرزمین ها را ببینی. کسی که دوستش خواهی داشت با احتمال بسیار زیادی، دوستت نخواهد داشت و البته آنطور که فکر می کنی نمی میری.

هیچ چیز شبیه فیلم ها نیست. ما قهرمان هیچ داستانی نیستیم و این را روز آخر می فهمیم. وقتی که برای ذره ای خواسته شدن دست و پا می زنیم و برای لحظه ای بیشتر نفس کشیدن مانند کودکی لجباز پاهایمان را روی زمین می کشیم. مرگ مادر مهربانی نخواهد بود.

چیزی من را غمگین تر از گذشته نخواهد کرد. هیچ رفتنی، هیچ مرگی، هیچ اشتباهی. من زندگی نکردن را انتخاب کرده ام. مثل نهنگ هایی که به ساحل می آیند که بمیرند. آنها از غوطه وری خسته شده اند. از این که هر چه می روند دنیا را گردتر از قبل می بینند و گم شده شان را در هیچ اقیانوسی نمی یابند.

تمدن این طور به ما تلقین کرده که همه می توانند شاد باشند و اصلا دلیل زندگی هم همین است. اما اینطور نیست. ما بسته های انتقال ژن هستیم و فکر می کنم که من ژن خوبی ندارم تا برای انتقالش تلاش کنم. به سمت ساحل پیش می روم.

۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۲ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

یأس بزرگ کهکشان

باید بنشینم و این داستانها را سروسامان دهم. باید شعرهای خوب تر و بهتر بنویسم. آخر تصمیم مهمی گرفته ام. تصمیم گرفته ام که یک کتاب چاپ کنم. نه برای اینکه مشهور شوم یا کسی داستان ها و شعر هایم را دوست داشته باشد. فقط برای اینکه در تقدیم نامه ی آن بنویسم. " این کتاب برای توست. تویی که به شکل نفرین شده ای دوستت می دارم" این روزها خیلی خوب است آدم کتابی داشته باشد و بتواند آن را به موجودی دوست داشتنی تقدیم کند. هر کسی نمی تواند این طور عشقی بورزد.

زیر آسمان شب به ستاره ها نگاه می کنم. راه شیری، فکرش را بکن کسی که اولین بار این اسم را انتخاب کرده چقدر باید شاعر بوده باشد. به آرامی قدم بر می دارم. قدم هایی رو به بالا. از راه پله ای نامرئی به سمت ستاره ها پیش می روم. همه چیز کوچک و کوچک تر می شوند. از اینجا خانه ها و خیابان های شهر همچون خطوط نه چندان مهم یک نقاشی سورئالیستی به نظر می آیند. به دنبال راه خانه ی تو می گردم. خطوطی طلایی که به خانه ی تو می رسند را دنبال می کنم. خوشحالم و آب وان حمام قرمزتر از همیشه شده است.

طور دیگری بلد نبودم. زندگی کردن را می گویم. با ملال خو گرفته بودم و مهم نبود چندمین  روز است که انسان شمارش حرکات خورشید را شروع کرده است. آرام گرفته بودم. نه دستهایی که برای کمک دراز می شدند را می پذیرفتم و نه دستی برای کمک دراز می کردم. فهمیده بودم که این گودال عمیق تر از آن است که هر تلاشی برای رهایی جستن از آن نتیجه ای داشته باشد.  ترجیح دادم در گودال بمانم و انقدر راه بروم تا روحم به پرواز درآید. می دانی دوست داشتن همین جاهاست که مشکل ساز می شود. دوست داشتن مثل بوییدن عطری تازه. مثل چشیدن طعمی ناشناخته و یا مثل این است که یک روز صبح که از خواب بیدار می شوی منظره ی هجوم امواج به صخره ها را ببینی بی آنکه به یاد بیاوری چگونه پا به ساحل گذاشته ای.

باید بنشینم و بیشتر بنویسم. از تو. در واقع از خودم. تو در سر من خلق شدی. در سر من رشد کردی و همانجا آنقدر زیبا شدی که ناچار شدم قلبم را به تو تقدیم کنم. حالا هم ترکم کرده ای. این ها را پذیرفته ام. در گودال قدم می زنم و گاهی در وان حمام دراز می کشم و گاهی به راه شیری نگاه می کنم. به این فکر میکنم موجودات منقرض شده ی یک سیاره ی باستانی، ستاره ای که در آن متولد شده ام را چه می نامیدند؟ شاید یأس بزرگ کهکشان

۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

هانیه

دختر حلقه ای را که در انگشت اشاره ی دست راستش بود، می چرخاند. سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود و مقنعه ی سیاهش کمی عقب رفته بود. گاهی که اتوبوس از سایه ی ساختمان های بلند خارج می شد موهای خرمایی رنگش برق می زدند. هفته ی بعد تولدش بود. نوزده سالگی برایش به آرامی می گذشت. روزهایی که صبح زود از خواب بیدار می شد. صبحانه ی پدر را آماده می کرد. با او صبحانه می خورد و بعد هم آقای معتمد او را به کتابخانه می برد. ساعت هایی که با کتابهای ریاضی و فیزیک و شیمی سر می کرد و گاهی در آن میان صفحات یک رمان را هم ورق می زد. هانیه که چشمهای درشت مشکی رنگش را از آقای معتمد به ارث برده بود به همین آرامی روزهایش را سپری می کرد. آن روز اما انگار همه چیز فرق داشت. وقتی  یک بار دیگر اتوبوس در سایه ی ساختمان های بلند شهر فرو رو رفت. دختر با صدای بلند گفت: "آقا نگه دارید" راننده که مضطرب شده بود ناگهان ترمز گرفت که باعث شد تا پیرزن های ردیف عقب شروع به نق زدن کنند. دختر بدون توجه به مسافران و نگاه متعجب راننده سریع از اتوبوس پیاده شد. خودش را به مردی که کنار پیاده رو بود رساند و گفت: "سلام" مرد که کفشهای آبی،شلوار سبز، پیراهن صورتی با یک کراوات زرد داشت و جوری می خندید که حتی دندان های اسیابش هم دیده می شدند گفت: " سلام هانیه". دختر که نفس نفس می زد گفت: "وقتشه؟ " مرد عجیب و غریب گفت: " بستگی به تو داره؟" دختر سرش را پایین انداخت و با صدایی ریز گفت: " گمونم می خوامش"

- پس مال توعه.حالا بیا باهم راه بریم.

- باشه

 مانتوی سیاه رنگش در کنار لباس های رنگارنگ مرد عجیب به نظر می رسیدن جوری قدم بر می داشت که انگار به آرزویش رسیده است. مرد رنگین کمانی گفت: " وقتی بهش برسی چی بهش میگی؟"

- فقط ازش می پرسم که چرا؟

تا انتهای خیابان را با هم قدم زدند. دختر برگشت تا سوالی از مرد رنگین کمانی بپرسد. اما او نبود. شنید که کسی صدایش می زند " هانیه، هانیه؟" رویش را برگرداند. پدرش بود که او را صدا می زد. دختر به سمت اتومبیل پدرش حرکت کرد.

- اینجا چی کار می کنی دخترم. تا الان باید می رسیدی خونه

- هیچی بابا من... من اتوبوس اشتباهی رو سوار شدم.

- سوار شو برسونمت

- باشه

به آن طرف رفت تا سوار اتومبیل شود. در را باز کرد و لحظه ای به آن سوی خیابان نگاه کرد شاید که مرد رنگین  کمانی هنوز آنجا باشد. اما نبود. نفسش را کمی بیشتر از حالت معمولی نگه داشت و آن را بیرون داد. تکه هایی از یاس در صورتش نمایان بودند. آقای معتمد گفت: "بشین دیگه هانیه" دختر سوار شد و اتومبیل شروع به حرکت کرد. خیابان ها خلوت تر از همیشه بودند. رنگین کمان بزرگی در افق انتهای خیابان دیده می شد. دختر گفت: " کی بارون اومد؟" آقای معتمد با تعجب گفت: "بارون؟ خیلی وقته که بارون نباریده" می خواست  که صحبت را ادامه دهد اما از آینه ی اتومبیل دید که مرد رنگین کمانی روی صندلی عقب انگشت اشاره اش را روی لبهایش گذاشته و لبخند می زند. برگشت تا مطمئن شود. همانجا بود. دختر لبخند نزد. دوباره صاف نشست و رو به رو  را نگاه کرد. نگاهی به پدرش کرد و کلماتی که نمی دانست از کجا می آیند را به زبان آورد: " پدر چرا آدما به احساسات هم خیانت می کنن؟" آقای معتمد که مشخص بود متعجب شده ولی نمی خواهد آن را بروز دهد بدون اینکه به دختر نگاه کند و با آرامشی که با سوال دختر تطابقی نداشت گفت: " می دونی دخترم، از لحاظ تکنیکی در هر خیانتی یک عشق هم وجود داره" هانیه سرش را برگرداند و با تعجب به آقای معتمد خیره شد. اما آقای معتمد آنجا نبود. مرد رنگین کمانی که این بار یک عینک آفتابی هم داشت و هنوز خنده روی لبهایش بود رانندگی می کرد. دختر گفت: " پدرم کو؟" مرد رنگین کمانی گفت : " من چیزی بیشتر از تو نمی دونم هانیه" دختر لبخند زد و زیر لب گفت : "همیشه همین بوده" اتومبیل وارد تونلی با دیوارهای رنگارنگ شد. دختر دستهایش را نگاه کرد که رنگارنگ بودند. کفشهایش هم رنگارنگ بودند. نمی دانست چه اتفاقی افتاده اما انگار افکارش هم رنگارنگ شده بودند. به مرد رنگین  کمانی نگاه کرد که در میان رنگ ها تقریبا نا مرئی شد.کمی دورتر دایره ی سیاهی نزدیک و نزدیک تر می شد. دختر پرسید: "اون چیه؟" مرد رنگین کمانی گفت: "اون پایانه" ناگهان اتومبیل تکان شدیدی خورد و در تاریکی بزرگی فرو رفت. دختر که دوباره آفتاب روی صورتش می تابید از خواب پرید و بدون هیچ فکری با صدای بلند گفت: " آقا نگه دارید" راننده گفت: "نمی شه خانوم باید تا ایستگاه صبر کنید" هنوز سوار اتوبوس بود. نفسش را به شدت بیرون داد و گردنش را به صندلی اتوبوس چسباند. چند دقیقه بعد به ایستگاهی که باید پیاده می شد رسید. از اتوبوس پیاده شد،عینک آفتابی اش را روی چشمهایش گذاشت و به آرامی به سمت پل عابر پیاده پیش رفت. روی پل لحظه ای ایستاد و به خیابان نگاه کرد. نمی دانست منتظر چه چیزی است. می خواست معجزه ای رخ بدهد. می خواست در همان لحظه بال در بیاورد. گوشی تلفن همراهش را بیرون آورد. دوباره پیام ها را خواند.

- سلام هانیه بالاخره درست شد. نمی دونی چقدر خوشحالم.

- سلام واقعا؟ وای خیلی برات خوشحالم. من می دونستم تو بالاخره با آرزوت می رسی.

- خودت چطوری عزیزم؟

- خوبم

نوشته بود حالش خوب است و شکلک لبخند را هم فرستاده بود. اما حالا شکلک، در حال گریه کردن بود. دوباره گوشی تلفن را درون جیب شلوار جینش گذاشت و با قدم های تند تری به سمت خانه پیش رفت. باید هر چه زودتر شام را آماده می کرد. از یک میوه فروشی مقداری میوه خرید و سر سیاه بودن پوست موزها با فروشنده چانه زد. برای گربه ی چاق کوچه تکه ای نان گذاشت و به  آرامی کلید را در قفل در حیاط چرخاند. در آسانسور به تصویر خودش در آینه نگاه می کرد. هنوز جوان بود. خیلی جوان تر از رنجی که مجبور به حمل کردنش بود. اینطور فکر می کرد. آسانسور به طبقه ی چهارم رسید. خانه نزدیک تر به نظر می رسید. قدم هایش تند تر از همیشه شد. در را باز کرد و خودش را به درون دیوارهای امن پرت کرد. قطره های اشک نبودند. سیل بود که از چشمهایش جاری می شد. در همان حال که گریه می کرد. لباسهایش را هم عوض کرد. مقنعه را از سرش بیرون آورد و گریه می کرد. دکمه های مانتوی سیاه رنگ را باز کرد و گریه می کرد. میوه ها را درون یخچال گذاشت و گریه می کرد. مختصر چیزهایی را برای شام آماده کرد و گریه می کرد. وقتی حس کرد دیگر مسئولیتی ندارد به اتاقش رفت. دیوار های لاجوردی آنجا را او را در آغوش گرفتند. آینه ی اتاقش برایش آواز خواند و نوشته هایش که به دیوارها چسبیده بودند به خاطر او شروع به پرواز کردند. هانیه که سرش را پایین انداخته بود با صدای آرامی گفت : " لطفا بس کنید" و همه ساکت شدند. چراغ اتاقش را روشن کرد. به سمت دیوارها پیش رفت و به آرامی کاغذ ها را از دیوارها جدا کرد. آنها را روی میز اتاقش گذاشت دوباره در آیینه به خودش نگاه کرد. دستهای رنج را روی شانه هایش می دید. رنج پشت سر او ایستاد بود و قلبش را می فشرد. رنج به جانش چنگ می انداخت و بازوهایش را به دور او حلقه کرده بود. صدای ویبره ی گوشی تلفنش را شنید. اسم اشکان بالای صفحه ی گوشی دیده می شد. نمی خواست بداند چه چیزی گفته است. کاغذها، که روی آنها نقاشی هایی از اشکان را کشیده بود برداشت و به آشپزخانه رفت. لبه ی کاغذ ها را به شعله ی اجاق گاز نزدیک کرد و آنها را تا می توانست در دستش نگه داشت و بعد درظرفشویی رهایشان کرد و شیر آب را باز گذاشت. چشم چپ پسر هنوز سالم بود. یاد یکی از حرفهایش افتاد. " دو تا چشم برای تماشا کردنت کمه" بوی کاغذ سوخته آشپزخانه را پر کرده بود. صدای زنگ در او حواسش را جمع کرد. به استقبال پدر رفت. با اینکه می خندید اما لبهایش به سختی همراهی اش می کردند. اگر آقای معتمد همیشه اینقدر خسته نبود ممکن بود جای دستهای رنج را بر شانه هایش دخترش ببیند. هانیه گفت : "سلام بابا خسته نباشی"

- سلام دخترم خوبی. توام خسته نباشی. امروز خوب بود؟

- آره عالی این گربه ی چاق تو کوچه هر روز چاق تر میشه.

- آره از بس تو بهش می رسی.

- دوسش دارم آخه

- امان از دست تو

- تا شما دوش بگیرین گمونم شامم آماده میشه

- باشه عزیزم.

شروع به چیدن میز شام کرد. ظرف ها را روی میز گذاشت. قاشق و چنگال ها را درون ظرف ها گذاشت. سبد نان را در نقطه ی مرکزی میز قرار داد و نگاهی به میز کرد. پدر خیلی زود در حالی که موهایش را خشک می کرد از کنارش عبور کرد و چند دقیقه بعد با یکدیگر سر میز نشستند. اقای معتمد به دخترش نگاه نمی کرد، به میز شام نگاه نمی کرد، به نقطه ای معلق در فضا خیره شده بود. هانیه با صدایی آرام گفت: " بابا خوبین؟"

- خوبم عزیزم اتفاق خاصی نیفتاد؟

- نه فقط تو اتوبوس خوابم برد یه خواب عجیب دیدم.

- چه خوابی؟

- همه چیز رنگی بود. شما هم بودین

- من؟ جالب شد

- نه یه جورایی ترسناک بود

- چطور

- آخه یهو ناپدید شدین

- و بعدش؟

- همه چیز سیاه شد

- شاید بهتر باشه زیاد به خودت فشار نیاری

- شاید

هانیه چنگال را در رشته های ماکارونی فرو کرده بود، به آرامی آن را می چرخاند و گاهی پدرش را نگاه می کرد. در لحظه ای انگار تصمیم مهمی گرفته باشد. چنگال را رها کرد و گفت " پدر؟" آقای معتمد با چشمانی خسته و لبخندی کوچک اما حقیقی جواب داد " جانم" از حالت لبهای دختر می شد فهمید که احتمالا صدایش خواهد لرزید. گفت : " چرا آدما به احساسات هم خیانت می کنن؟ " آقای معتمد بدون اینکه متعجب شود گفت: " خیلی ساده اس دخترم، چون هیچ چیز ابدی نیست" رنج از دست دادن در چشمهای آقای معتمد برق می زد.

بعد از پایان شام که مانند یک رسم خسته کننده باستانی برگزار شده بود. اهالی خانه به تنهایی اتاقهایشان پناه بردند. هانیه گوشی تلفنش را برداشت و روی تخت دراز کشید. کاملا یادش رفته بود که دوباره با اشکان مواجه می شود. شروع به خواندن پیام ها کرد.
" سلام

خوبی؟

نیستی انگار؟

کی می تونیم هم رو ببینیم؟

الووو

چرا جواب نمیدی؟"

پس می خواست دوباره هم را ببینند. چرا باید این را بخواهد؟ دستش را به ساق پایش رساند و شروع به خاراندن قسمتی از آن کرد. پلکهایش سنگین می شدند. به رویاهایی فکر کرد که در اتوبوس به سراغش آمده بودند. مرد رنگین کمانی، آن موجود عجیب الخلقه که بود؟ پیام جدیدی روی صفحه گوشی ظاهر شد.

" می دونم سخته ولی ما باید در موردش صحبت کنیم من نمی خوام این طوری تموم بشه"

دوست نداشت حرفی از خودش به او بگویئ. حس می کرد این که کلمه ها را کنار هم بچیند کار زیادی بود که پسر ارزشش را ندارد. یک جمله ی آماده نیاز داشت. حروف الفبا زیر ضربات انگشت دختر به آرامی ناله کردند.

" از نظر تکنیکی هیچ عشقی ابدی نیست"

پاک کرد

" از نظر من همه چیز تموم شده"

پاک کرد

" این حق من نبود"

پاک کرد

جمله ها را پشت سر هم نوشت و پاک کرد. پیام جدیدی برایش رسید.
"چرا حرفت رو نمی زنی؟"

دختر پیش خودش گفت: "مگه حرفی هم برای گفتن باقی گذاشتی"

گوشی را روی میز کنار تختخوابش گذاشت و به پهلوی راست چرخید. سر و صدای اتومبیل ها نارحتش می کرد اما دوست داشت پنجره باز باشد. خسته بود. خواب که شنل نامرئی اش را به تن کرده بود به آرامی از پنجره به اتاق هانیه وارد شد و روی تخت کنار او دراز کشید. هانیه چشمهایش را بسته بود. 

 

 


 پی نوشت: نمی دونم اسمش رو چی بزارم و نمی دونم اینجا تموم میشه یا نه ولی اگه تا آخرش رو خوندین امیدوارم حستون نسبت بهش منفی نباشه . 

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۷ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
وال کوهان دار

کشتن مرد بی سلاح

گفتم که برگردی برایت کشته خواهم شد

برگشتی و جنگ جهانی در سرم رخ داد


گفتم که با چشمان خود شلیک کن حالا

خندیدی و باز انفجاری در دلم رخ داد


گفتم چرا اینقدر دشمن اینقدر دوری

چشمهات آبی بود، آسمانی در فضا رخ داد


گفتم که تسلیمم بکش، شلیک کن، برگرد

زیبا شدی و صلح در دستان تو رخ داد


بوسیدمت، لبهات اما بوی سم می داد

این اتفاق از ابتدا باید که رخ می داد



مهدی یکتا

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۸ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

لانه ی سوخته

 

پرنده

که پرواز را رها میکند

و بر شاخه ی درختی می نشیند

شعله های برآمده از لانه اش را

به چشم دیده است

 

سربازی که شلیک نمی کند

خشابهایش خالی شده اند

 

مردی که دست می کشد

دوست داشتنش

بی پاسخ مانده



مهدی یکتا

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
وال کوهان دار

جزیره نشین

خانه ای کوچک بر روی تپه ای سرسبز داری. در جزیره ای دور دست تنها هستی. با پاهای لختت بر روی شن های ساحل قدم میزنی. بقیه ی جهان تا چشم کار میکند موج است و اقیانوس. شاید اصلن در سیاره ی دیگری هستی. در منظومه ی دیگری. در کهکشان دیگری.

چه چیزی برای ماندن می خواهی؟ دست های گرم؟ حرفهای شیرین؟ قلبی که برایت بتپد؟ موتورها روشن می شوند. سفینه آماده پرتاپ است. کمربندت را محکم ببند. باید دوست داشتنهایت را رها کنی. خیابان هایی که در آنها عاشق شده ای را. دستهایی که به سمتت دراز شده اند را.

هشت پا ماهی مرکب را خورد. تمساح بوفالو را در میان آرواره هایش خرد کرد. خرس قهوه ای ماهی قزل آلا را به دندان گرفت. اینجا روی زمین، ما هنوز یکدیگر را می دریم و جنگیدن را، برای نسل بعد به ارث میگذاریم. سیاره ی تو اما باید دوست داشتنی باشد. سیاره ای زیبا با موجوداتی آنقدر خوشبخت که می توانند در کنار تو نفس بکشند. می دانی، به موجوداتی فکر میکنم که از بوسه تغذیه می کنند و با عشق سیراب می شوند.

فکر می کنم اتمسفر سیاره ی تو غلیظ تر از اینجا باشد. در رویاهایم اینگونه است. آنقدر غلیظ است که شبها می شود ستاره ها را در مشت گرفت و در میانشان راه رفت. شکست نور و این حرفها، می دانی که. راستی، حالا خوشحالی؟ حالا که از همه ی ما اینقدر دور شده ای بیشتر می خندی؟ حالا که همه را رها کردی تا در آن سفینه ی نفرین شده باشی شبها راحت تر می خوابی؟

 

 

۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

حسرت


شاید در یکی از شبهای تهران

یا در قطاری به مقصد لیسبون

شاید هم در بیمارستانی در نیویورک

زمانی که مرگ

دستهای مهربانش را به سویم دراز کرده است

به یاد تو بیفتم

و حسرت تمام قلبم را پر کند

که چرا

بوسیدنت را به تاخیر انداختم


مهدی یکتا

۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۴ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار