وال کوهان دار

شعر نیست

خوش آمدی 

این شعر که برایت می نویسم

در واقع اصلا شعر نیست

همان سنگی است، که سیزیف حمل می کرد

همان سنگی،

که روی قبرهایمان می گذرند

 

باد که در درخت ها می پیچد

غمگین می شوم

فرض کن، که خانه ای در باد داشته باشی

مثل سنجاب ها

مثل دارکوب ها

مثل مرد خسته ی انتهای کوچه

 

گریه نکن

گریه،

نکن

این شعر اشک مرا در آورد 

تو اما بخند 

لطفا بخند

آه باز هم اشتباه کردم

این که اصلا شعر نیست

اما تو لطفا بخند

باز هم بخند

 

می بینی

می بینی که چقدر سنگین است

جاری می شود در خونت

در ذهنت

 چمباتمه می زند روی قلبت

توی سرت نیشتر های تیزش را فرو می کند

تنها می مانی با کلمه

با سکوت

با سطر های که نباید نوشته می شدند

گریه نکن لطفا 

گریه نکن،

لطفا

 

از مرد خسته ی انتهای این کوچه چه انتظاری داری؟

از کوچه چه انتظاری داری؟

رفتن یعنی چه ؟

 نفرینمان کرده اند

این سنگ یا آن سنگ فرقی نمی کند

مردن راه بهتری است

مردن یعنی لبان تمام زنان دنیا

و آغوش تمام دخترکان خیره سر

توی چنگ گردباد های ماست

سنگ حالا این بالاست، انتخاب کن

انتخاب کن اما گریه نکن لطفا

گریه نکن،

لطفا

 

دستانم به درختها بند است

و کوه ها

و دریاچه های حاشیه یک جنگل دور افتاده

شعر کم کم متولد می شود

مرد خسته ی انتهای کوچه اما

حالا مرده است

 

دفعه بعد

که در باد می دوی

سعی کن بوسه هایم را هم

احساس کنی

من مرد خوبی بودم

این شعر شاهد است




نوشته ای قدیمی

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
وال کوهان دار

مرثیه ای برای یک وال

وال کوهان دار ناامیده. از خودش، از زندگیش، از مردم، از جامعه، از اقتصاد. حالا شاید بگید باز برو خدارو شکر کن خرچنگ و هشت پا نیستی که باید بگم: آه از وال کوهان دار بودن
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۸ ۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
وال کوهان دار

شقایق کجاست؟

خانومی به اسم شقایق یه وبلاگ داشتن تو بیان کسی ازشون خبر داره؟ حالشون خوبه؟ فک کنم دانشجوی ام بی ای هم بودن. 



پی نوشت: خانوم شقایق رو پیدا کردم با تشکر از دوستان :) 

۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۱ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

خاطرات روزانه ی کنت دراکولا

کنت دراکولا روزها می خوابد.

پایان

۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۰ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
وال کوهان دار

گاو بالدار، فضانورد تشنه و چیهیرو

رد اشک روی صورت زن دیده می شد. چشمهایش به زمین دوخته شده بود و کلمات را در سرش  تغییر می داد. یوسف در گوشه ی اتاق بر روی صندلی نشسته بود. طوری که گویی صندلی بخشی جدایی ناپذیر از جسم اوست که بدون آن زندگی معنای خود را از دست می دهد. زن سرش را بالا آورد و گفت: " یعنی هیچکاری نمیشه کرد؟" یوسف عینکش را کمی بالاتر گذاشت و نگاه سریعی به کاغذهایی که رو به رویش بودند کرد و گفت: " فکر نمی کنم ممکن باشه"

- اما چرا این کار رو می کنی؟

- یکمی پیچیدس خانوم ناکاگاوا

- پیچیده؟ مگه شما ها انسان نیستین؟

رگه هایی از خنده ای بی اختیار روی لبهای یوسف نمایان شدند اما تمام تلاش خود را کرد تا آن را پنهان سازد. با احتیاط گفت: " چرا همه کسایی که اینجان به خاطر چیزیه که ما بهش می گیم انسانیت و تمدن"

- کشتن یه دختر جوون چه ربطی به انسانیت و تمدن داره؟

- من کسی رو نکشتم تسورو

- چرا تو اینکارو کردی تو دختر من رو از من گرفتی اون فقط 12 سالش بود

- اون همیشه دوازده سالش بوده هست و خواهد بود.

- تو یه اهریمنی

زن این را گفت و بعد به آرامی در دیوار فرو رفت. دستهای ملتمسش آخرین چیزهایی بودند که یوسف آنها را دید. یوسف کاغذ ها را مرتب می کرد و بر روی بعضی از آنها چیزهایی را یادداشت می کرد. صورتش بخاطر کار زیاد عرق کرده بود و این باعث می شد تا عینک هر بار تا نوک دماغش پایین بیاید. برای چند دقیقه از روی صندلی بلند شد و کش و قوسی به اندام خود داد. ناگهان صدای غرشی شنید و در پنجره ی اتاق تصویر حیوان را دید. آهی از سر استیصال کشید و گفت: " باز که اومدی"

- تو قول داده بودی

- می دونم ولی همه چیز که دست من نیست.

- اگه نمی خواستی بهم فرصت بدی چرا تااینجا آوردیم.

- یک لحظه بود. فکر کردم شاید یک گاو بالدار چیز خوبی از کار در بیاد

- یعنی خوب نبودم؟

- از نظر من بی نظیری ولی خوب ناشرم خیلی ایده ی منو دوست نداشت

- ممکنه یه روز برگردم؟

- اگه گاو خوبی باشی شاید

تصویر گاو بالدار ناگهان محو شد. یوسف کاغذی را که روی زمین افتاده بود، برداشت. صدای شکستن چیزی در آشپزخانه او را کنجکاو کرد. به سمت آشپزخانه رفت. فضانورد فریاد زد: " پس کجاست لعنتی دارم خفه می شم" یوسف با آرامش رو مبل نشست و گفت " اینطوری تموم نمیشه" پاشنکا که کلاه مخصوص را زیر بغلش گرفته بود از روی درماندگی فریاد زد: " تو نمیدونی با ما چیکار می کنی"

- در واقع می دونم ولی انتخاب میکنم.

- که ما رنج بکشیم؟

- شاید، شایدم با اینکار رنج خودم کمتر بشه

- چه رنجی لعنتی تو اونجا نشستی و به ما می خندی

- نه واقعا اینطوری نیست. البته من خیلی احساساتی نیستم ولی بیشتر برای سرنوشت شماها اشک ریختم تا به اون بخندم

- من دارم خفه می شم.

- این دلیل به وجود اومدن توعه. البته از اول نمی دونستم که قراره به اینجا برسه. ولی خوب این اتفاقی بود که افتاد.

-  لااقل یک لیوان آب به من بده

- نمی تونم تو روی مریخی و هنوز هیچ آبی اونجا کشف نشده

- لعنت به تو

یوسف دستش را به آرامی در فضا تکان داد و سکوت به ذهن خسته ی او بازگشت. روی مبل دقیقا رو به روی او دختر کوچکی نشسته بود. یوسف لبخند زد و گفت: " سلام چیهیرو" دختر خندید و گفت: "سلام"

- امروز از همیشه قشنگ تری

- ممنون شما خواستید که من اینطوری باشم.

- تو واقعا از من ناراحت نیستی؟

- نه شما همه چیز به من دادین

- یعنی سرنوشتت رو دوست داری؟

- من چیزی رو که شما دوست داشته باشین دوست دارم

یوسف به او نگاه کرد و بعد بی هیچ حرفی  به اتاق کارش بازگشت. داستان چیهیرو ناکاگاوا را پیدا کرد. آخرین پاراگراف را دوباره خواند.

 

"... حالا چیهیرو مرده بود. تسورو بر روی جسد او اشک می  ریخت و جنازه ی قاتل او درست چند قدم آن طرف تر روی زمین افتاده بود. سرنوشت برای این مرد و این دختر جوان مرگ در این اتاق تاریک را رقم زد. اهریمن بر سرنوشت آنها سایه افکنده بود. مردی شیطان صفت که دختری جوانی را اینگونه به کام مرگ می کشاند چرا باید در این جهان زندگی کند؟ تسورو که موهای دختر جوانش را نوازش می کرد، خم شد و پیشانی او را بوسید. سپس بلند شد اسلحه را از روی زمین بر داشت و در انتهای راهرو ناپدید شد."

یوسف سرش را از روی کاغذ بلند کرد. صدای شلیک گلوله ای شنیده شد و خون او بر روی کلماتش پاشید. 

۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۰ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

مریخی

آخرین دیالوگهای فیلم مریخی  رو مت دیمون با اعتماد به نفس و اون لحن طنز گونه اش خیلی قشنگ بیان می کنه. مردی که تک و تنها خودش رو از سیاره ی مریخ نجات داده و حالا برگشته به زمین تو یه کلاس که پر از دانشجوها و احتمالا تعدادی از فضانوردای آینده ی  ناساست، میگه که اونجا همه چیز می تونه بر علیه شما رفتار کنه میگه که من اینو ضمانت میکنم که تقریبا همه چیز اینطوریه. حالا این شما هستید که انتخاب می کتید. یا تسلیم می شید و می گید خوب من اینطوری قراره بمیرم، یا اینکه نه، کار رو شروع می کنید و مسئله ها و مشکلات رو حل میکنید و اگه به اندازه کافی مشکلات رو حل کنید اون وقت می تونید به خونه برگردید. حالا آقای مت دیمون این حرفها رو برای فرار از شرایط سختی که پشت سر گذاشته می گه. ولی یکم که بیشتر بهش فکر کنی زندگی روی زمین هم همین شکلیه. اگه می خوای که  از شرایط سختت فرار کنی باید شروع کنی به حل مسئله. یکی بعد دیگری. اون وقت شاید به چیزی که می خوای برسی. 

داشتم اپیزود سوم پادکست بی پلاس رو گوش می دادم و به این سوال کلیشه ای قدیمی فکر کردم که اگه بتونم زمان مرگم رو از یه طریقی بفهمم، این کار رو می کنم یا نه؟ به این نتیجه رسیدم که آره. اگه زمان مرگم رو بدونم این اطلاعات چقدر می تونه در نحوه زندگی من موثر باشه. یعنی مثلا اگه بدونم شیش ماه بعد قراره بمیرم خوب مسلما اولویتهام با الان زمین تا آسمون فرق داره. دونستن زمان مرگ می تونه یه موهبت باشه اگه قبلش با خود مرگ کنار اومده باشیم. 

این بلاتکلیفی که این روزا گریبانم رو گرفته با اینکه چیز جدیدی نیست و سالهاست همراه منه اما این روزا با نزدیک شدن به سی سالگی دیگه کم کم داره به یه بحران تبدیل میشه. من واقعا هنوز نمی دونم چی می خوام و حتی نمی دونم چی میتونه نجاتم بده. من مثل مت دیمون نمی تونم خودم رو نجات بدم چون اون یک هدف داشت. اینکه خودش رو به زمین برسون ولی من هیچ هدفی ندارم. برای همین گاهی فکر می کنم اگه یهو بفهمم که شیش ماه دیگه قراره بمیرم شاید این یه موهبت باشه. دقیقا نمی دونم چی کار ممکنه بعد از اون شوک اولیه بکنم. ولی فکر کنم بالاخره بتونم خودم رو از این مریخ لعنتی نجات بدم.

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۱ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
وال کوهان دار

تو مرا می شناسی

از جنگل کوه های سفید سقوط می کنی
و دریا پایان توست
که آبی سوگند ما بود
برای ماندن 
و ساختن
و غرق شدن
و آخرین نفس
آخرین بوسه

تو مرا می شناسی
که بر گردی زمین قدم می گذاری
و خورشید بر خاطراتت می تابد
بالا می رود
پایین می آید
بالا می رود
پایین می آید
بالا می رود...

حالا از ما پیکر های بی جانی باقی مانده
شناور بر آب های مسموم زندگی
موجوداتی دو چهره
که نیم نگاهی به آسمان
و نیم نگاهی به ماهی ها دارند

آخرین سکانس
شب
خاموش شدن چراغ ها
یکی یکی و بی پایان
تا ابد.
خاموش 
خاموش 
خاموش.


۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۲ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

بنویسید. ادامه بدید. تمومش کنید. یا فقط بخونید و رد شید.

هری دستش را بالا برد. سایه ی دستش آفتاب را پوشاند و بینایی به چشم های او بازگشت. از دور دست موجودی به او نزدیک می شد. یک زن بود. آن پایین موج ها با قدرت بیشتری خود را به صخره ها می کوبیدند. خود را به لبه ی صخره ها رساند. زن شروع به دویدن کرد....
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۵ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

وبلاگ ترک شده

اینجا شده مثل یه خونه نیمه متروکه که هر از گاهی بهش سر می زنم و جای یه چیز رو عوض می کنم بعد یه گوشه وایمیسم و نگاه می کنم و یاد روزای شلوغش می افتم.

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۰ ۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
وال کوهان دار

عشق،هاون، اژدها

آب در هاون می کوبیم. هاون را برسرمان. این شده داستان زندگی. بیهودگی کشنده ای که به هر حال حضور دارد. چرا که بال پرواز نداریم. بال هم که داشته باشیم سر پرواز نداریم. به زنجیرها عادت کرده یم. زنجیرها را در آغوش گرفته ایم و هر روز برای زنجیرها عاشقانه های کوتاه می نویسیم. عشق در ما مرده است. خودم را می گویم. عشق در من مرده است. دیشب به دوستم گفتم که چقدر همه چیز خنثی شده است. جایی بودیم که شهر از آنجا پیدا بود. چراغ ها روشن بودند. شب اما تاریک، مثل همیشه. گفتم که آدم ها را نمی فهمم. از عشق که می گویند نمی دانم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. نه که ندانم. می دانم اژدها چیست اما چه کسی تا به حال اژدهایی را از نزدیک دیده است. آن هم یکی از آن بال دارهای آتش افکنش را، تقریبا هیچکس. ما آدمیم خواه یا ناخواه در هم می لولیم. مجبوریم. مجبوریم که دستهای یکدیگر را بگیریم و راه برویم تا حالمان از این وجود داشتن لعنتی بهم نخورد. که این وجود داشتن لعنتی را بالا نیاوریم. ما این چیزها را ساختیم. اژدها را، عشق را، هاون هایی که بر سرمان می کوبیم را.

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۵ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار