وال کوهان دار

گم شده در اقیانوس ها

وال کوهان دار

گم شده در اقیانوس ها
زندگی کوتاه تر از آن است
که بمانیم
و رنج بکشیم
------------------------------
اینجا همه چیز رو خودم می نویسم

طبقه بندی موضوعی

جبار صورت فلکی زیبایی است
مرد تنها
 در آستانه چهل سالگی اش
وقتی هنوز لبهایش،
 گونه های هیچ زنی را نبوسیده
زیر تنها درخت سرو دامنه ی شمالی
خیره به آسمان
به این فکر می کند
که "جبار"
صورت فلکی زیبایی است!

مهدی یکتا

وال کوهان دار
۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۵ نظر

بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی


نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند.


"یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟"

"جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به قلبم نمی گذشت. با اشتیاق می بوسیدمش و حاضر بودم پدرم را در مقابلش به خاک بیاندازم."


"یکلیا تو همیشه تنها بوده ای"

"نه چوپان پیر من به هیچ کس اجازه ی گفتن چنین سخنی را نمی دهم. زمانی که او گل سرخی را، به شوخی، به گونه ام می زد، من همه چیز داشتم."

وال کوهان دار
۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

در لبه ی زندگی ایستاده بودیم 

فردا وحشی تر از با هم بودنمان بود

این شعر را

از روی دست دیوار نوشتم

که ایستاد و فرونریخت

آنگاه، که تو رفتی!


مهدی یکتا

وال کوهان دار
۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۹ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲ نظر
شما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیستم" این طور نیست عزیز من. صابون به دلتان نزنید، هم حیف است هم بی فایده. صابون اگر موثر بود آدمیزاد پیر نمی شد، پوست را می گویم که هی چروک دار تر می شود. به هر حال تنهایی هم ترفند هایی خودش را دارد. می داند چطور خودش را به دنیای آدم ها بچسباند. تنهایی از اول بوده. از همان روز اول که حضرت آدم تازه گلش خشک می شد. همه چیز داشت اما تنها بود. بهشتی وسیع برای قدم زدن و عمری جاوید و خدایی که او را بیشتر از همه دوست داشت، اما یک روز از خواب بیدار شد و گفت: "خدایا تنهایم". از بقیه اش بگذریم که خداوند یک کار های عجیب و غریبی کرد و آدم را از تنهایی در آورد. نکته ی اصلی داستان این است که آدم از کجا فهمید که تنهاست؟ مگر به عمرش جمع دیده بود؟ همه اش همین است. تمام حرفی که می خواهم بزنم این است که تنهایی را خداوند به آدم داد. آنوقت که می خواست از روحش در او بدمد. خداوند تنهایی خودش را با گوشت و خون انسان که دوست داشت اشرف مخلوقاتش باشد ترکیب کرد. ما همه وارثان این فرد بودن آفریننده ایم و باید آن را به دوش بکشیم. باید با دوستانمان بگوییم و بخندیم و تنها باشیم. با دوستان دیگرمان!بگوییم و بخندیم و بخندیم و تنها باشیم. با خانواده، همسر، همکار، فرزند.
تنها وقتی که انسان تنها نیست، وقتی است که چیزی می آفریند. وقتی نقاشی می کشد. شعر می گوید یا می نویسد. یا حتی وقتی که ساختمانی را بنا می کند. یک قانون خوب را به تصویب می رساند. یا دوستش را از خنده روده بر می کند. آفریدن تنها دوای تنهایی انسان است. هر چند آن هم لحظه ای و گذرا اما موثر. می خواهم بگویم که اینقدر به دنبال این نباشید که با تنهایی خود بجنگید. که این لعنتی بخشی از خودتان است نه یک غده ی سرطانی که بخواهید از شرش خلاص شوید. که باید دست روی سرش بکشید و نازش کنید حتی نازش را بکشید. که همین لعنتی است که ما را انسان کرده.
حالا این همه روده درازی به کجا می خواهد برسد؟ آخرش که چه؟ هیییییییس!!! دارم دست روی سر تنهایی ام می کشم. آرام به خواب رفته است.
وال کوهان دار
۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۷ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

می دانی

باید زمان زیادی بگذرد

تا قلبی دوباره به تپش بیفتد

ترس خون را منجمد می کند

مغز یخ می زند

روح آتش می گیرد

انسان باز می ایستد

 

ستاره ها راه را نشان می دهند

انسان اما

دست هایش را در زمین فرو می برد

در کوه ها

در رودخانه

در اقیانوس

در خون برادرش

 

نمی خواهم بروی

نمی خواهم در دریا غرق شوم

نمی خواهم بشنوی

نباید سکوت کنم

نمی خواهم ببینی

نمی توانم عاشقت نباشم

دستهایم را در زمین فرو کرده ام

در کوه ها...

 

آرام جاری می شود

آرام تر از آن که بدانی

مثل یک روز عادی

وقتی مرد چوپان گله را باز می گرداند

و اولین آیه را

 برای زنی بادیه نشین می خواند

 

خون آرام جاری می شود

نباید بروی

نباید...

 

مهدی یکتا

 1396/1/3

وال کوهان دار
۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۵ نظر

ناامیدی یه سیاهچاله است که همه چیز رو می بلعه 



پی نوشت:

If you assume that there is no hope, you guarantee that there will be no hope. If you assume that there is an instinct for freedom, that there are opportunities to change things, then there is a possibility that you can contribute to making a better world

وال کوهان دار
۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۶ نظر

به مرگ آمیخته ایم

وقتی که در خوابیم

آنگاه که بر قله ی کوه ها می ایستیم

زمانی که معشوقه ی خود را به آغوش می کشیم

 

به مرگ آمیخته ایم

همچون درختان

که هیچ ثمره ای از میوه هایشان نمی بینند

جز تکرار درد های درخت بودن!

 

به مرگ آمیخته ایم

همچون فصل ها،اگر که بدانی

و همچون دریا، نه برای ماهی ها

حالا بهار نزدیک است

و هیچکس حرف رفتن نمی زند

اما اگر دقت کرده باشید

در پایان هر قصه ی خوشی هم 

مرگ در گوشه ای ایستاده

و لبخند می زد

 

به مرگ آمیخته ایم

 

مهدی یکتا   1393/11/16

وال کوهان دار
۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۶ نظر

همه چیز خالی است

شبیه به آینده

شبیه به برگ های سوزنی درخشنده ی کاج

در آن بعد از ظهری که تو رفته بودی

شبیه به خنکای آب جویباری که از پاهای تو عبور می کرد

در یکی از آن خاطرات نداشته ی مان!

همه چیز به رفتن تو ختم می شود


من به رییس جمهور قول داده ام

می دانی، حالا شاید کسی پایش را به داکوتا نگذارد

اما مینه هاها*!

مینه هاهای عزیزم!

زمستان در راه است

و ما به گوشت بوفالو ها نیاز داریم

پس بگذار موهایت بلند شود

تو عروس زیبایی خواهی شد

به نیویورک بیا تا با یک گاو زندگی کنی

خوشبختت خواهم کرد!


مهدی یکتا 94/3/14




* مینه هاها: دختری در یکی از افسانه های سرخپوستان آمریکای شمالی که برای تامین گوشت بوفالو برای قبیله اش باید با رییس گله ی بوفالوها بخوابد!


وال کوهان دار
۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۲ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۸ نظر

شعر پست قبل رو برای witch عزیزم نوشتم که متولد اولین روزهای بهاره. این هم دکلمه اش با صدای نه چندان زیبام امیدوارم خوشتون بیاد.





ساده تر بود اگر

وال کوهان دار
۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

موهای تو

همچون شعری بلند و موزون

در مقابل چشمانم به رقص در آمدند

زیباییت در من ریشه دواند

بیابانی بودم و جنگلی شدم

دشتی مرده بودم و رودی در من جاری شد

شبی تاریک بودم و نور

از منافذ بی رمق پوستم

جهان را روشن کرد

 

فقط چند روز دیگر

فقط چند روز دیگر،

 تو به جهان سلام می دهی

همچون پیامبری که دین جدیدی را به ارمغان می آورد

و آمدنت اعجازی است که جهان را گرم تر خواهد کرد

ورد می خوانی و سبزه ها می رویند

ورد می خوانی و درختان شکوفه می دهند

ورد می خوانی و مردمان بی ایمان مومن می شوند

ورد می خوانی و مردان سنگی

 که قلبهایشان را

در کوهستان های آتش و یخ آب دیده کرده اند

اضطراب عشق را در خود باز می یابند


درون سرم

حفره های زیادی ساخته ام

تا از تمام زوایای جهان

 بر من بتابی

چرا که از تمام زوایای جهان

زیباتر از تمام گل های سرخ

می خندی

 

عزیز من

ساده تر بود اگر فقط می گفتم

"دوستت دارم"

ساده تر بود

اگر فقط،

دوستم داشتی

 

 

 مهدی یکتا 

1395/12/27 

وال کوهان دار
۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۳۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۵ نظر