وال کوهان دار

نواده ی مرگ

به سمت من نیا

من از جنس حصارم

در رگهایم

خون میدانهای مین جاریست

و شب ها

برای سیم های خاردار عاشقانه می نویسم


به سمت من نیا

در من هر روز

جنگی تازه شروع می شود

و ترسوتر از آنم

که لوله ی تفنگ را به سقف دهانم بچسبانم


به سمت من نیا

من از تو می نوشم

از روحت

تمام که میشوی همچنان به شکار ادامه می دهم

نیاموخته ام که رفتن را دوست بدارم

یا برای پایان ها بخندم

ادامه می دهم


به سمت من نیا

من از جنس حصارم

و در رگهایم

خون میدانهای مین جاریست

 

 

 مهدی یکتا

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۱ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

دلبرم

دلبرم من اینجا نشسته ام و به تو فکر میکنم. به تو فکر کردن می دانی چگونه است؟ انگار که از بالای صخره ای بالابلند مناظر سرسبز بهشت را تماشا کنی. انگار که دریا را در چشمانت بریزی و از غرق شدن نترسیده باشی. انگار که به بوسه فکر کنی و اکسیر جوانی در رگهایت جاری شود. جوانی را می خواهم چکار وقتی که تو را دارم و هر لحظه با تو تمام لحظه هاست و هر ثانیه بی تو ابدیتی پردرد است. 

دلبرم وقتی به تو فکر می کنم پرنده ها در سرم به پرواز در می آیند. کلمه ها شعر می شوند و هر سلاح که برای جنگ در سرم می پرورانم گل سرخی می شوند که چشمان عشاق جوان را نوازش می دهد

دلبرم تو مثل امید مثل بوی خوش گلهای بهاری مثل سحرگاهی زیبا که تا ابد ادامه دارد در جانم رخنه کرده ای و من تو را به خاطر تمام این چیز ها ستایش میکنم اما از آن رو دوستت دارم که تو خود تو هستی، به هیچ نقاب و رنگی.

۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۲ ۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نامه ای به گریفیث

خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم  یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان را کوتاه کنند. که چشمهایمان را کور کنند. که قلبمان را از سینه بیرون بکشند.

جنگ اما ادامه دارد. ما بازخواهیم  گشت. بی دست، بی چشم، بی قلب. چرا که پیش از تو بوسه را می شناختیم و صدای شمشیرهای ما آوای کشتار نبود. ما برای عشق می جنگیدیم. برای تو، که بارها خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. ما بازخواهیم گشت. مجروح و خیره سر. 

۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۶ ۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نه با پاهایت...

می خواهم که بازگردی
اما نه با پاهایت
با قلبت

ولی برنگرد
پلها فرو ریخته اند
هم قطارانمان اسیر گشته اند
و کلماتی که در گوش یکدیگر زمزمه کرده بودیم
معنایشان را از دست داده اند
در ما
زن ها و مردانی باقی مانده اند
با گلوله هایی در جیبهایشان
برای یک جنگ تازه

می خواهم که بازگردی
کشته های جنگ را به خاک بسپاری
و از سرنوشت 
که ما را با یکدیگر نمی خواست
انتقام بگیری
مثلا یک روز که به حمام می روی
خونت بر کاشی ها
جاری شود

می خواهم که بازگردی
اما نه با پاهایت

۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۸ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نوشتن از توی خالی

عریان میخواهمت،

 همچون جنگل در نور مهتاب

و همچون جزیره ای تنها

در اقیانوسی بی انتها

عریان می خواهمت

که موهایت

از این شعر بیرون بزند


که تو نور بودی و من تاریکی تمام

 تو آب بودی و من تمام بیابانها

هوا بودی و من غریقی ناامید

بوسه می خواستم

که زندگی کنم

که نفس بکشم


دستهایم که تن تو را جستجو می کردند

خوشبخت ترین جهانگردهایی بودند

که می شناختم


اما تو هیچ وقت نبوده ای

خیال کرده ام که هستی

که خورشیدی و هر روز بر من می تابی

که همچون آسمان 

هر جا بروم جز تو نمی بینم

اما تو

هیچوقت نبوده ای

۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۷ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

ناامیدی

دلگیرم از آدما. خودم خوب کامل نیستم. بد کامل نیستم. یه سیاه و سفید سردرگمم. ولی واقعا من اینقدر آزار نمی دم آدم ها رو. اینقدر که اونا من رو آزار می دن. اینقدر که اونا من رو له میکنن. اینقدر که اونا من رو قضاوت می کنن. شاید چون من محتاجم به محبت و اونا نه. شاید چون من یه نیازمند بدبختم. نا امیدم ازتون آدما از تک تکتون.
۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۲ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نمی نویسم چون...

پوشه ی داستان هامو باز می کنم و می بینم که برای ادامه ی هیچکدومشون هیچ ایده ای ندارم. شاید چون خیلی وقته چیزی نخوندم. نوشتن از خوندن و تجربه میاد و تنها تجربه ی من تو این یه ساله باز کردن توییتر و چرند و پرند گفتن بوده. باید از این زندگی توییتری بیام بیرون اگه می خوام چیزی درست حسابی ای بنویسم.

۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۳ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

خلقت

ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها. زمانی که ستاره ای عمرش به پایان می رسید ما به آرامی شکل می گرفتیم. سالهای زیاد سرگردانی در کائنات بالاخره به سر آمد. زمین به آرامی شکل گرفت. چیزهای داغ سرد شدند. شکل های زشت زیبا شدند. بیرون ها به درون ها تغییر مکان دادند. اولین تک سلولی که جد بزرگ همه ی ما بود تنفس را شروع کرد. ما در دریاها شنا کردیم. از شیره ی گلهای باستانی چشیدیم. بر شاخه ی درخت های عظیم جست و خیز کردیم. در آسمان های آبی و دودی پیش از تاریخ پرواز کردیم و سرانجام پاهایمان را که با پوست حیوانی وحشی پوشانده شده بودند بر روی برف های سرد عصر یخبندان گذاشتیم. آواهای نامشخصی که برای نشان دادن گله ی بوفالو و مشخص کردن قلمرو خود به کار می بردیم کم کم زیباتر شدند. کلمات به دنیا آمدند. اولین کلمات برای چیزهایی ساخته شدند که می شد آن ها را دید. گله ی بوفالوها، برف، گرگها و آتش. کم کم چیزهای دیگری را هم به زبان آوردیم. چیزهایی که در درونمان حس می کردیم. اضطراب های ترسناک ناشناخته ی مان را. ترس،تنهایی،ارواح، دوست داشتن. پادشاهان به روی کار آمدند. لشکرکشی،جنگ، کشتار و سرانجام تمدن. همه چیز خوب پیش می رفت. حالا می توانستیم کسی را در آن سوی کره ی زمین که دیگر کمتر ترسناک و ناشناخته بود ببینیم و با او از کلماتی که می دانیم حرف بزنیم. اما هنوز هم اضطراب هایمان التیام نمی یابند. نمی دانیم با تپش های گاه و بیگاه قلبمان چه کنیم. نمی دانیم چگونه غم را با کلمه های ساده ی به درد نخورمان به تصویر بکشیم. نمی دانیم که بعد از رفتن بعد از دوست داشتن بعد از مرگ و بعد از این همه گردش به دور ستاره ای که یک روز از هم فرو خواهد پاشید چه چیزی انتظار ما را خواهد کشید. سرگردان همچون همان روزی که در دل ستاره ای داغ و بی حوصله انتخاب شدیم تا تکه ای از انسانی باشیم که امروز در ما زندگی می کند. ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها.

۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۷ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
وال کوهان دار

عشق ها و خنجرها

چه کسی گفته که من از تو می گریزم؟

چه کسی گفته که من تو را از یاد خواهم برد؟

چه کسی گفته که من

بی تو

حتی نفس خواهم کشید؟

 

جای بوسه هایمان

تا ابد در قلبم می درخشد

قصه نمی گویم

و می دانم که گفته بودی

که برای زمین

با شعر نمی شود کاری کرد

که حتی خورشید

به عدالت بر تمام سرزمین ها

نمی تابد

اما فراموشی از من دور است

و می ترسم

اگر ایمان را زمین بگذارم

غرق شدن کار راحتی باشد

 

چه کسی گفته که من

 دست روی دست خواهم گذاشت

هرگز

من تا همیشه

می کوشم

که دوستت داشته باشم

می کوشم

که قلبم گرم بماند

و می کوشم

که خنجرهایت را

از تن نحیف کلماتم

بیرون بیاورم

 

 مهدی یکتا 

1396/5/14

 

 

۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۰ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

جراحی مغز

کاش می شد مغزم را جراحی کنم. بعضی چیز ها اضافه است. کاش آن چیزهای اضافه را بیرون می آوردند، می گذاشتند توی یک بطری الکل و می دادند دستم. می گفتند به سلامت آقا مرخصی برو ان شاء الله خوب می شوی. من راه می افتادم و تمام راه به بطری نگاه می کردم و یادم نمی آمد که اینها چیست. من که هستم، اصلا اینجا کجاست. می رفتم و زنگ خانه ای را فشار می دادم و یک آدم غریبه در را باز می کرد، می پرید و مرا بغل می کرد و می گفت: "خوبی عزیزم؟" من مات و مبهوت می گفتم : " نمیدونم، اینا چیه؟" بعد او بطری را از دستم چنگ می زد و می برد در صندوقچه ای می گذاشت و قفل می زد و آن صندوقچه را هم در صندوقچه ی دیگری می گذاشت و آن را هم قفلی می زد و همینطور هزار صندوقچه و قفل پشت سر هم. قفل آخر را که می زد نفس عمیقی می کشید، بر می گشت دست می انداخت دور گردنم و می گفت: " دیگه راحت شدیم عزیزم" من می پرسیدم: " اونا چی بود" و او می گفت: "گذشته"

زندگی می کردیم. مثلا خوشحال بودیم و شب ها را در آغوش یکدیگر به خواب می رفتیم. او یک ساعت زودتر و من یک ساعت دیرتر. یک ساعتی که به محتویات آن بطری الکل فکر می کردم. آخر یک شب وقتی او به خواب عمیقی رفت کلید را پیدا می کردم به زیر زمین می رفتم، تمام هزار قفل آن هزار صندوقچه را باز می کردم و بطری را بر می داشتم و با دقت به آن چیزهای معلق سفید درون الکل نگاه می کردم. او می فهمید و به زیر زمین می آمد و با صدایی لرزان می پرسید: " اینجا چی کار می کنی عزیزم؟" و من با عصبانیت می گفتم: " راستش رو بگو" و او می گفت: " تو رو خدا بزارش زمین" و من در یک لحظه همه ی محتویات بطری را سر می کشیدم. نور های سفید، سر گیجه، سر درد، تصاویر مبهمی از تو، رفتن

سرم را روی زانویش گذاشته و آرام گریه می کند. چشمهایم را به سختی باز می کنم و با صدایی مرده می گویم: " کاش می شد مغزمو جراحی کنم"

۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۵ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار