وال کوهان دار

یخ ها آب می شوند

دیروز مرگ نزدیک بود. عجیب و احمقانه این است که قبل از اینکه به کسانی که دوستشان دارم فکر کنم به این فکر کردم که هنوز زنی را نبوسیده ام. مرگ ما را از خودمان بیرون می کشد. من می توانستم ملوان، رام کننده ی شیر، بند باز، پزشک، جهانگردی کوله به پشت و یا هر چیز هیجان انگیز دیگری باشم. اما به جای تمام اینها این هستم. مردی ناشناخته که در یک روز ناشناخته در یک راه نا شناخته مرگ راهش را می بندد. غمگین هم اگر نباشد ترسناک است. چیزی که دیروز با آن رو به رو شدم ترس نبودم. اثبات این حقیقت بود که پایان قطعی است. روزی تمام خواهد شد. درد، دوست داشتن، عشق، رنج، فریاد، خنده.... ، روزی تمام خواهد شد. چه کسی من را به یاد خواهد آورد؟ چه کسی با چشمهای خیس عکسهایم را نگاه خواهد کرد؟ چه کسی به خاطراتی که با من داشته فکر خواهد کرد؟ چه کسی کلمه هایم را به خاطر می آورد؟

دیروز مرگ نزدیک بود.یخ ها آب شدند. کی می‌خواهم سفر را آغاز کنم؟

۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۷:۵۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

خواب آشفته ی نهنگ

کهکشان ها هنوز هم از هم دور می شوند. کسی به چیزی نزدیک نشده است و احتمالا هنوز هم کسی هست که شبها صدای جیرجیرکها را می شنود. در دستهایم سیبهای زیادی است که در جوانی چیده بوده ام. حالا پیر می شوم و سیبها یکی یکی می افتند و من هنوز هیچکدام را گاز نزده ام. انسان حریص است. از قله ها همه ی آنها را می خواهد. از زن ها همه ی آنها را. از سیب ها همه ی آنها را. 
وقتی کسی دستت را می فشارد. وقتی می بوسدت، وقتی می فهمی که دوست داشته شده ای چیزی عوض نمی شود. کهکشانها هنوز هم از هم دور می شوند. تو چیزهای زیادی می خواستی. ما چیزهای زیادی می خواستیم، اما فکر نکردیم که ما خیلی زیادیم و دنیا اینقدر ها نه. نمی دانستیم یا نمی خواستیم بدانیم که بوسه کم است. دستهایی که دستهایی را بفشارند کم اند و عشق به اندازه ی همه وجود ندارد. درخت باشی یا پرنده یا شن ریزه ی ساحلی داغی که ناگهان موجی سرد نفسش را بند می آورد. تفاوتی ندارد، جهان همه ی ما چیزهایی کم دارد. من آرزو کردم که نهنگ باشم. نهنگ گوژپوشت. آخرین نهنگ گوژپشت و چشمهایم را بستم. امیدوارم این ها همه خواب باشد تا وقتی بیدار می شوم به تنهایی تا انتهای اقیانوس شنا کنم.
کهکشان ها هنوز هم از هم دور می شوند، کسی به چیزی نزدیک نشده است.
۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۰ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

من از امیدوار بودن دست برداشته ام

من از امیدوار بودن دست برداشته ام. حالا فقط به رفتن ایمان دارم، به گذر کردن بی صدا. هر زمزمه ای از گذشته و هر نجوایی از آینده را باید نشنیده گرفت. پنجره ها را باز کن. پرنده ها چیزی از زمستان قبل به خاطر ندارند و تابستان برایشان جز شکار و صدای جوجه ها معنای دیگری ندارد. جوجه هایشان که سر از تخم بیرون بیاورند باز به رفتن فکر میکنند. آنها سالها پیش امیدوار بودن را رها کرده اند. آموخته اند که باید از تمام سرماهای جهان فرار کرد. از تمام سردها. از دستهایی هیچ راهی برای گرم شدن نمی دانند. لبها و قلبهایی که هیچ بوسه ای گرمشان نمیکند. انسان بیچاره! فکر میکنی چند روز دیگر زنده خواهی ماند؟ ما پرنده نیستیم که پرواز کنیم و تنها سلاحمان در برابر زمستان آغوش و بوسه است. افسوس، من از امیدوار بودن دست برداشتم و رفتن انتخاب من شده. بگذار زمستان هر قدر می خواهد پشت سر من بدود. 

۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۰ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نواده ی مرگ

به سمت من نیا

من از جنس حصارم

در رگهایم

خون میدانهای مین جاریست

و شب ها

برای سیم های خاردار عاشقانه می نویسم


به سمت من نیا

در من هر روز

جنگی تازه شروع می شود

و ترسوتر از آنم

که لوله ی تفنگ را به سقف دهانم بچسبانم


به سمت من نیا

من از تو می نوشم

از روحت

تمام که میشوی همچنان به شکار ادامه می دهم

نیاموخته ام که رفتن را دوست بدارم

یا برای پایان ها بخندم

ادامه می دهم


به سمت من نیا

من از جنس حصارم

و در رگهایم

خون میدانهای مین جاریست

 

 

 مهدی یکتا

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۱ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
وال کوهان دار

دلبرم

دلبرم من اینجا نشسته ام و به تو فکر میکنم. به تو فکر کردن می دانی چگونه است؟ انگار که از بالای صخره ای بالابلند مناظر سرسبز بهشت را تماشا کنی. انگار که دریا را در چشمانت بریزی و از غرق شدن نترسیده باشی. انگار که به بوسه فکر کنی و اکسیر جوانی در رگهایت جاری شود. جوانی را می خواهم چکار وقتی که تو را دارم و هر لحظه با تو تمام لحظه هاست و هر ثانیه بی تو ابدیتی پردرد است. 

دلبرم وقتی به تو فکر می کنم پرنده ها در سرم به پرواز در می آیند. کلمه ها شعر می شوند و هر سلاح که برای جنگ در سرم می پرورانم گل سرخی می شوند که چشمان عشاق جوان را نوازش می دهد

دلبرم تو مثل امید مثل بوی خوش گلهای بهاری مثل سحرگاهی زیبا که تا ابد ادامه دارد در جانم رخنه کرده ای و من تو را به خاطر تمام این چیز ها ستایش میکنم اما از آن رو دوستت دارم که تو خود تو هستی، به هیچ نقاب و رنگی.

۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۲ ۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نامه ای به گریفیث

خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم  یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان را کوتاه کنند. که چشمهایمان را کور کنند. که قلبمان را از سینه بیرون بکشند.

جنگ اما ادامه دارد. ما بازخواهیم  گشت. بی دست، بی چشم، بی قلب. چرا که پیش از تو بوسه را می شناختیم و صدای شمشیرهای ما آوای کشتار نبود. ما برای عشق می جنگیدیم. برای تو، که بارها خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. ما بازخواهیم گشت. مجروح و خیره سر. 

۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۶ ۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نه با پاهایت...

می خواهم که بازگردی
اما نه با پاهایت
با قلبت

ولی برنگرد
پلها فرو ریخته اند
هم قطارانمان اسیر گشته اند
و کلماتی که در گوش یکدیگر زمزمه کرده بودیم
معنایشان را از دست داده اند
در ما
زن ها و مردانی باقی مانده اند
با گلوله هایی در جیبهایشان
برای یک جنگ تازه

می خواهم که بازگردی
کشته های جنگ را به خاک بسپاری
و از سرنوشت 
که ما را با یکدیگر نمی خواست
انتقام بگیری
مثلا یک روز که به حمام می روی
خونت بر کاشی ها
جاری شود

می خواهم که بازگردی
اما نه با پاهایت

۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۸ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نوشتن از توی خالی

عریان میخواهمت،

 همچون جنگل در نور مهتاب

و همچون جزیره ای تنها

در اقیانوسی بی انتها

عریان می خواهمت

که موهایت

از این شعر بیرون بزند


که تو نور بودی و من تاریکی تمام

 تو آب بودی و من تمام بیابانها

هوا بودی و من غریقی ناامید

بوسه می خواستم

که زندگی کنم

که نفس بکشم


دستهایم که تن تو را جستجو می کردند

خوشبخت ترین جهانگردهایی بودند

که می شناختم


اما تو هیچ وقت نبوده ای

خیال کرده ام که هستی

که خورشیدی و هر روز بر من می تابی

که همچون آسمان 

هر جا بروم جز تو نمی بینم

اما تو

هیچوقت نبوده ای

۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۷ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

ناامیدی

دلگیرم از آدما. خودم خوب کامل نیستم. بد کامل نیستم. یه سیاه و سفید سردرگمم. ولی واقعا من اینقدر آزار نمی دم آدم ها رو. اینقدر که اونا من رو آزار می دن. اینقدر که اونا من رو له میکنن. اینقدر که اونا من رو قضاوت می کنن. شاید چون من محتاجم به محبت و اونا نه. شاید چون من یه نیازمند بدبختم. نا امیدم ازتون آدما از تک تکتون.
۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۲ ۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

نمی نویسم چون...

پوشه ی داستان هامو باز می کنم و می بینم که برای ادامه ی هیچکدومشون هیچ ایده ای ندارم. شاید چون خیلی وقته چیزی نخوندم. نوشتن از خوندن و تجربه میاد و تنها تجربه ی من تو این یه ساله باز کردن توییتر و چرند و پرند گفتن بوده. باید از این زندگی توییتری بیام بیرون اگه می خوام چیزی درست حسابی ای بنویسم.

۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۳ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار