وال کوهان دار

۱۷ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

حسرت


شاید در یکی از شبهای تهران

یا در قطاری به مقصد لیسبون

شاید هم در بیمارستانی در نیویورک

زمانی که مرگ

دستهای مهربانش را به سویم دراز کرده است

به یاد تو بیفتم

و حسرت تمام قلبم را پر کند

که چرا

بوسیدنت را به تاخیر انداختم


مهدی یکتا

۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۴ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

سلول های خالی

می خواستم هولدن کالفیلد باشم و نبودم. جرات نداشتم سیمور گلس باشم نه آنقدر می فهمیدم نه آنقدر احمق بودم. می خواستم جان سخت یا بروسلی یا ریک بلین یا فرودو بگینگز باشم و نبودم. می خواستم گودزیلا باشم یا شاید هالک اصلا به درک بت من، ولی اینها هم نبودم. من ابر قهرمان هیچکس نبودم. می خواستم ابر قهرمان تو باشم اما هیچ کدام از حرفهایم لبخند به لبهایت نیاورد. فکر می کردم که یک روز بالاخره یک قدرت جادویی پیدا می کنم که با آن تو را می خندانم. اما تو خنده هایت را کرده بودی. ابر قهرمانت را داشتی و من حقیرتر از آن بودم که حتی به کلمه هایم بخندی.

باران می بارد؟ نه. آتش می بارد. به جهنم خوش آمدید. به گناهکاران سلام کنید و با آنها مهربان باشید. حتی خدایشان هم آنها رو دوست ندارد. از میان شعله ها با همان لباسهای تابستانی و توریستی تان به آرامی عبور کنید. جنایت کاران را به یکدیگر نشان بدهید و لبخند بزنید. هی اینو ببین هیتلره، اونجارو ببین استالین. و در آخر به سلول من می رسید. مردی لاغر که استخوان های قفسه ی سینه اش بیرون زده اند. دستها و پاهایش آنقدر نازک اند که به نظر نمی رسد بتوانند وزن بدنش را تحمل کنند و نگاهش به جایی در گذشته خیره مانده است. می پرسید گناه این یکی چیست؟ می گویند "هیچی". او "هیچ" چیزی نبوده است.

گوشی هوشمندت را روی زمین بگذار. لپتاپ را خاموش کن. چشمهایت را ببند.به من فکر کن. به مردی که هیچ چیز نبود و در هیچ اقیانوسی شنا نکرد و هیچ مرزی را آنقدر باور نداشت که برایش بجنگد و هیچ زنی را آنقدر دوست نداشت تا برایش بمیرد. به من فکر کن و به سلول های خالی جهنم!

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۴ ۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
وال کوهان دار

خوشبخت ترین مرد

می توانستی دوستم داشته باشی

به نظر ساده می آید، نه؟

می توانستی دوستم داشته باشی

تا من

خوشبخت ترین مرد ِ

این کهکشان مارپیچی باشم

مهدی یکتا




*پی نوشت: باورتان نمی شود که چقدر وال کوهان دار بودن را دوست دارم. آنقدر که می توانم تمام پلانکتون های جهان را یک جا ببلعم.

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۴ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
وال کوهان دار

آنچه بین ما بود

آنچه بین ما بود

می توانست بیکرانه ی اقیانوس باشد

و من تمام آن را طی می کردم

می توانست کوهستان باشد

و من بر نوک بلند ترین قله ها می ایستادم

می توانست بیابان باشد

و من در گرم ترین روزها به سوی تو می آمدم

اما نه

آنچه بین ما بود

تو بودی

و من هیچ وقت نیاموختم

که چگونه

بر کسی که به او عشق می ورزم

چیره شوم

 
مهدی یکتا 

1396/4/24

۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۹ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
وال کوهان دار

برای خودت باش

دیدی شب نشست به باورمون؟ دیدی غریب موندیم؟ دیدی خسته شدیم و هیچ خسته نباشیدی درد رو از تنمون بیرون نکرد؟ دیدی نشستی هی آسمون ریسمون بافتی هیشکی به هیچ جاش نبود؟ دیدی تنهایی همه ی سوراخ سمبه ها رو پر کرد؟ دیدی جز کلمه چیزی برات نموند؟

دیدم. آدمایی که می رن رو دیدم. روزای خستگی رو دیدم. شب رو دیدم. تاریکی، غم، ملال، تنهایی رو دیدم. چی کار می شه کرد. جز اینکه دست بذاری رو زانوهات و بلند شی چه راه دیگه ای هست؟ جز خوندن و نوشتن و کشتن غم چه راهی هست؟ با هیچ که نمیشه جنگید. ما اسیر یه دنیا هیچیم. خودمون خودمون رو هیچی می دونیم. دوست داشتنمون برای بقیه هیچه. غممون هیچه اما باورات اگه از جنس نور باشن هیچ شبی نمیتونه اونا رو ازت بگیره.

دیدی حرفامون تکراری شد؟ جوابمون زخم زبون شد؟ امیدمون به ناکسا شد؟ غصه هامون اسباب خنده ی محفلا شد؟ دیدی هیشکی نبود که یه لیوان چای بده دستمون؟ دیدی شونه ای برای گریه کردن پیدا نشد؟ دیدی شکستیم؟ دیدی بریدیم؟ دیدی نیومد که نجاتمون بده؟ دیدی؟

دیدم. دل داغونت رو دیدم. غصه هات را چشیدم. تو حرفات غرق شدم. گوشی برای درد دل کردن نداری؟ چیزی نگو. شونه ای برای گریه کردن نداری؟ گریه نکن. بخند. وقتی بخندی تازه توجه بقیه جلب میشه. تازه میگن هی اونور چه خبره که اون داره می خنده. همه میان سمتت. نگات می کنن دور بر رو می خوان ببینن که چرا می خندی؟ می خوان بفهمنت. می خوان کشفت کنن. میخوان خندتو بدزدن. اجازه نداده. یه دایره دور خودت بکش و بگو این قلمرو منه. نزار هیشکی وارد قلمرو تو بشه. برای خودت باش. فقط برای خودت

۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
وال کوهان دار

افول

گاهی فکر می کنم

که تو از کدام پنجره ی باز

پا در خانه ام می گذاری

چگونه در چشمانم نگاه می کنی؟

و با چه امیدی

دستانت را بر قلبم خواهی کشید؟

می دانی

من یخ زده ام

مثل سالی که چهار زمستان داشته

امید برای من

افسانه ای است از دورانی بسیار دور

و با هر طلوع خورشید

سعی می کنم که غم را

از شانه های بتکانم

در من چیزی افول کرده است

و ایمانم را

به پایان های خوش از دست داده ام

گاهی فکر می کنم

که پنجره ها را باز کنم

اما زود می فهمم

که خانه ی من

پنجره ای ندارد

 
مهدی یکتا 
1396/4/21

 

۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۷ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

امروز با این آهنگ مست شدم




محبوب زیبا 
طاهر قریشی



۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۳ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

بی ریشه ها

می دانی انسان موجود ظریفی است. تمامی اش از ظرافت است. دستانش، چشمانش، قلبش. و قلب ها می شکنند. اگر کسی را دوست می داری، اگر کسی را می بوسی، اگر کسی را در آغوش می گیری جوانه ای را در قلبش می کاری که ریشه می دهد و تمام ظرافت او را پر می کند. انسان از تکیه بر خودش غافل می شود و به درختی که در قبلش ریشه داده تکیه می دهد. همین جاست که سقوط آغاز می شود. مردی که رها می کند. زنی که دوست داشتنش ته می کشد. و قلب ها می شکنند. ما در فقر یا ثروت تندرستی یا ملال نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدنیم. اما اگر فکر می کنید که درخت هایتان ریشه های ماندگاری ندارند آنها را در قلب هیچکس نکارید. بعد از پایان همه چیز فرو می ریزد. انسان از هم می پاشد. می شکند. سخت ترین کار ایستادن پس از فروپاشی است. جهان دیگر تو را آنگونه که پیش از این می شناختی نمی شناسد و تو نیز جهان را آنگونه که می شناختی. هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و با دیدن هر درخت می خواهی که تکیه بدهی. که رها شوی. که دوست بداری و دوست داشته شوی. اما حالا ترس در تمام وجودت را پر کرده. از ریشه ها می ترسی. راست تر بگویم. از بی ریشه ها می ترسی. لطفا ریشه داشته باشید!

۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۸ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
وال کوهان دار

تو فکر می کردی که ...

تو فکر می کردی که  وقتی بری من دست می ندازم به اولین طنابی که دم دستم باشه گره می زنمش واز نزدیکترین جا با ارتفاع بالای دو متر و پنجاه سانت خودم رو حلق آویز می کنم تا به دنیا  بگم که ای وای از عشق تو من مردم.

تو فکر می کردی که من فراموش می کنم که موهات چقد بلند بودن. که اگه کوتاهشون کنی من نمی فهمم و حافظم ضعیفه شایدم آلزایمری چیزی دارم. هی می گفتی قرصاتو خوردی؟ حالت خوبه؟ ازاولش همین اندازه بود دیگه.

تو فکر می کردی وقتی سوار اون سفینه لعنتی بشم دیگه بر نمی گردم. فکر می کردی کدوم آدم عاقلی آخه زمین ول می کنه بره تو اوج تاریکی که دنبال یه جایی مثل زمین بگرده. تو فکر می کردی من از تو خسته شدم که دارم می رم.

تو فکر می کردی من هیچوقت قرار نیست به جایی برسم.که همش همینم. همینی که شعر می نویسه می خوره می خوابه و همش میگه بیا بغلم. تو فکر می کردی وقتی می گم فک کن من غرق شدم بیا بهم تنفس مصنوعی بده منظور بدی دارم!

میدونی تو همیشه درست فکر می کردی. همین بود که به همه گفتم دیگه کسی مثل اون نمیشه. همین بود که خواستم بزارم از زمین برم. برم مریخ اورانوس اصلا مشتری زحل قبرستون. می دونی تو همیشه موهای نازی داشتی که حتی وقتی حق با تو نبود هم حق رو به تو می داد. برای همین می گفتم کوتاهشون نکن اما تو کوتاهشون کردی و حق رو به من دادی. حالا چه انتظاری داشتی که زار نزنم از این کارت. فکر کردی بیای بشینی کنارم بگی مرد که گریه نمی کنه من حالیم میشه؟ گفتم برو برو بزار تو گریه های خودم غرق شم خفه شم بزار بمیرم. بعد اگه دوستم داشتی بیا بهم تنفس مصنوعی بده!

نوشته ی  قدیمی

۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۷ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
وال کوهان دار

آدم برفی

- چی شد که یخ زدی آدم برفی؟
- اولش کوه بود.کوه پر از غرور بود مغرور شدیم. بعدش جنگل بود. جنگل پر از طراوت بود. مغرور و جوون شدیم. بعدش رود بود. مغرور و جوون سرکش شدیم. بعد دریا، اقیانوس، ماهی ها، امواج.  موج همه چی داشت. غرور کوه رو، طراوت جنگل رو و سرکشی رود رو. بعد از اون آروم گرفتیم.گرم شدیم.بی قرار شدیم. این بار اما بی قراری فرق داشت. می خواستیم اوج بگیریم. بالا بریم. بالاتر از همه چیز. بخار شدیم و بالا رفتیم. خواستیم کنار هم باشیم. اما یه مشت جوون سرکش مغرور بودیم. کنار هم بودن لطافت می  خواست. نرمی می خواست. ابر شدیم. چسبیدیم به هم. باد ما رو برد. قاره ها رو پشت سر گذاشتیم. شهرهای آدمها رو دیدیم. پسرها و دخترها رو دیدیم. یه روز یه دختری رو دیدم با موهای سیاه بلند. یه چیزی تو وجودم لرزید. یخ کردم. سنگین شدم. شکستم. شدم برف. رو سر شهر باریدم. دخترک منو تماشا می کرد. شب بود. خورشید که بالا اومد دخترک با دستهای گرمش دوباره ما رو کنار هم گذاشت. اونقدر کنار هم گذاشت که فکر کردیم یه چیزی درونمون داره می تپه. دخترک نگاهم می کرد. بهم گفت که دوستم داره. اون موجود جوون سرکش مغرور با کلمه های این دخترک آتیش گرفته بود آرزو کردم که لب داشتم تا بتونم ببوسمش اما نداشتم.یه روز دخترک رفت. فراموش کرد. اصلا انگار هیچ وقت وجود نداشتم. از اون روز سالها می گذره. کوههای زیادی رو دیدم. از جنگلای زیادی گذشتم. تو دریاها زیادی اروم گرفتم. اوج گرفتم. بالا رفتم و باز شکستم. اما از وقتی دخترک رفت دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود. با خودم گفتم یه روز می بارم و دفن می شم. این بود که یخ زدم.

۱۵ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
وال کوهان دار