خوش آمدی 

این شعر که برایت می نویسم

در واقع اصلا شعر نیست

همان سنگی است، که سیزیف حمل می کرد

همان سنگی،

که روی قبرهایمان می گذرند

 

باد که در درخت ها می پیچد

غمگین می شوم

فرض کن، که خانه ای در باد داشته باشی

مثل سنجاب ها

مثل دارکوب ها

مثل مرد خسته ی انتهای کوچه

 

گریه نکن

گریه،

نکن

این شعر اشک مرا در آورد 

تو اما بخند 

لطفا بخند

آه باز هم اشتباه کردم

این که اصلا شعر نیست

اما تو لطفا بخند

باز هم بخند

 

می بینی

می بینی که چقدر سنگین است

جاری می شود در خونت

در ذهنت

 چمباتمه می زند روی قلبت

توی سرت نیشتر های تیزش را فرو می کند

تنها می مانی با کلمه

با سکوت

با سطر های که نباید نوشته می شدند

گریه نکن لطفا 

گریه نکن،

لطفا

 

از مرد خسته ی انتهای این کوچه چه انتظاری داری؟

از کوچه چه انتظاری داری؟

رفتن یعنی چه ؟

 نفرینمان کرده اند

این سنگ یا آن سنگ فرقی نمی کند

مردن راه بهتری است

مردن یعنی لبان تمام زنان دنیا

و آغوش تمام دخترکان خیره سر

توی چنگ گردباد های ماست

سنگ حالا این بالاست، انتخاب کن

انتخاب کن اما گریه نکن لطفا

گریه نکن،

لطفا

 

دستانم به درختها بند است

و کوه ها

و دریاچه های حاشیه یک جنگل دور افتاده

شعر کم کم متولد می شود

مرد خسته ی انتهای کوچه اما

حالا مرده است

 

دفعه بعد

که در باد می دوی

سعی کن بوسه هایم را هم

احساس کنی

من مرد خوبی بودم

این شعر شاهد است




نوشته ای قدیمی