رد اشک روی صورت زن دیده می شد. چشمهایش به زمین دوخته شده بود و کلمات را در سرش  تغییر می داد. یوسف در گوشه ی اتاق بر روی صندلی نشسته بود. طوری که گویی صندلی بخشی جدایی ناپذیر از جسم اوست که بدون آن زندگی معنای خود را از دست می دهد. زن سرش را بالا آورد و گفت: " یعنی هیچکاری نمیشه کرد؟" یوسف عینکش را کمی بالاتر گذاشت و نگاه سریعی به کاغذهایی که رو به رویش بودند کرد و گفت: " فکر نمی کنم ممکن باشه"

- اما چرا این کار رو می کنی؟

- یکمی پیچیدس خانوم ناکاگاوا

- پیچیده؟ مگه شما ها انسان نیستین؟

رگه هایی از خنده ای بی اختیار روی لبهای یوسف نمایان شدند اما تمام تلاش خود را کرد تا آن را پنهان سازد. با احتیاط گفت: " چرا همه کسایی که اینجان به خاطر چیزیه که ما بهش می گیم انسانیت و تمدن"

- کشتن یه دختر جوون چه ربطی به انسانیت و تمدن داره؟

- من کسی رو نکشتم تسورو

- چرا تو اینکارو کردی تو دختر من رو از من گرفتی اون فقط 12 سالش بود

- اون همیشه دوازده سالش بوده هست و خواهد بود.

- تو یه اهریمنی

زن این را گفت و بعد به آرامی در دیوار فرو رفت. دستهای ملتمسش آخرین چیزهایی بودند که یوسف آنها را دید. یوسف کاغذ ها را مرتب می کرد و بر روی بعضی از آنها چیزهایی را یادداشت می کرد. صورتش بخاطر کار زیاد عرق کرده بود و این باعث می شد تا عینک هر بار تا نوک دماغش پایین بیاید. برای چند دقیقه از روی صندلی بلند شد و کش و قوسی به اندام خود داد. ناگهان صدای غرشی شنید و در پنجره ی اتاق تصویر حیوان را دید. آهی از سر استیصال کشید و گفت: " باز که اومدی"

- تو قول داده بودی

- می دونم ولی همه چیز که دست من نیست.

- اگه نمی خواستی بهم فرصت بدی چرا تااینجا آوردیم.

- یک لحظه بود. فکر کردم شاید یک گاو بالدار چیز خوبی از کار در بیاد

- یعنی خوب نبودم؟

- از نظر من بی نظیری ولی خوب ناشرم خیلی ایده ی منو دوست نداشت

- ممکنه یه روز برگردم؟

- اگه گاو خوبی باشی شاید

تصویر گاو بالدار ناگهان محو شد. یوسف کاغذی را که روی زمین افتاده بود، برداشت. صدای شکستن چیزی در آشپزخانه او را کنجکاو کرد. به سمت آشپزخانه رفت. فضانورد فریاد زد: " پس کجاست لعنتی دارم خفه می شم" یوسف با آرامش رو مبل نشست و گفت " اینطوری تموم نمیشه" پاشنکا که کلاه مخصوص را زیر بغلش گرفته بود از روی درماندگی فریاد زد: " تو نمیدونی با ما چیکار می کنی"

- در واقع می دونم ولی انتخاب میکنم.

- که ما رنج بکشیم؟

- شاید، شایدم با اینکار رنج خودم کمتر بشه

- چه رنجی لعنتی تو اونجا نشستی و به ما می خندی

- نه واقعا اینطوری نیست. البته من خیلی احساساتی نیستم ولی بیشتر برای سرنوشت شماها اشک ریختم تا به اون بخندم

- من دارم خفه می شم.

- این دلیل به وجود اومدن توعه. البته از اول نمی دونستم که قراره به اینجا برسه. ولی خوب این اتفاقی بود که افتاد.

-  لااقل یک لیوان آب به من بده

- نمی تونم تو روی مریخی و هنوز هیچ آبی اونجا کشف نشده

- لعنت به تو

یوسف دستش را به آرامی در فضا تکان داد و سکوت به ذهن خسته ی او بازگشت. روی مبل دقیقا رو به روی او دختر کوچکی نشسته بود. یوسف لبخند زد و گفت: " سلام چیهیرو" دختر خندید و گفت: "سلام"

- امروز از همیشه قشنگ تری

- ممنون شما خواستید که من اینطوری باشم.

- تو واقعا از من ناراحت نیستی؟

- نه شما همه چیز به من دادین

- یعنی سرنوشتت رو دوست داری؟

- من چیزی رو که شما دوست داشته باشین دوست دارم

یوسف به او نگاه کرد و بعد بی هیچ حرفی  به اتاق کارش بازگشت. داستان چیهیرو ناکاگاوا را پیدا کرد. آخرین پاراگراف را دوباره خواند.

 

"... حالا چیهیرو مرده بود. تسورو بر روی جسد او اشک می  ریخت و جنازه ی قاتل او درست چند قدم آن طرف تر روی زمین افتاده بود. سرنوشت برای این مرد و این دختر جوان مرگ در این اتاق تاریک را رقم زد. اهریمن بر سرنوشت آنها سایه افکنده بود. مردی شیطان صفت که دختری جوانی را اینگونه به کام مرگ می کشاند چرا باید در این جهان زندگی کند؟ تسورو که موهای دختر جوانش را نوازش می کرد، خم شد و پیشانی او را بوسید. سپس بلند شد اسلحه را از روی زمین بر داشت و در انتهای راهرو ناپدید شد."

یوسف سرش را از روی کاغذ بلند کرد. صدای شلیک گلوله ای شنیده شد و خون او بر روی کلماتش پاشید.