آخرین دیالوگهای فیلم مریخی  رو مت دیمون با اعتماد به نفس و اون لحن طنز گونه اش خیلی قشنگ بیان می کنه. مردی که تک و تنها خودش رو از سیاره ی مریخ نجات داده و حالا برگشته به زمین تو یه کلاس که پر از دانشجوها و احتمالا تعدادی از فضانوردای آینده ی  ناساست، میگه که اونجا همه چیز می تونه بر علیه شما رفتار کنه میگه که من اینو ضمانت میکنم که تقریبا همه چیز اینطوریه. حالا این شما هستید که انتخاب می کتید. یا تسلیم می شید و می گید خوب من اینطوری قراره بمیرم، یا اینکه نه، کار رو شروع می کنید و مسئله ها و مشکلات رو حل میکنید و اگه به اندازه کافی مشکلات رو حل کنید اون وقت می تونید به خونه برگردید. حالا آقای مت دیمون این حرفها رو برای فرار از شرایط سختی که پشت سر گذاشته می گه. ولی یکم که بیشتر بهش فکر کنی زندگی روی زمین هم همین شکلیه. اگه می خوای که  از شرایط سختت فرار کنی باید شروع کنی به حل مسئله. یکی بعد دیگری. اون وقت شاید به چیزی که می خوای برسی. 

داشتم اپیزود سوم پادکست بی پلاس رو گوش می دادم و به این سوال کلیشه ای قدیمی فکر کردم که اگه بتونم زمان مرگم رو از یه طریقی بفهمم، این کار رو می کنم یا نه؟ به این نتیجه رسیدم که آره. اگه زمان مرگم رو بدونم این اطلاعات چقدر می تونه در نحوه زندگی من موثر باشه. یعنی مثلا اگه بدونم شیش ماه بعد قراره بمیرم خوب مسلما اولویتهام با الان زمین تا آسمون فرق داره. دونستن زمان مرگ می تونه یه موهبت باشه اگه قبلش با خود مرگ کنار اومده باشیم. 

این بلاتکلیفی که این روزا گریبانم رو گرفته با اینکه چیز جدیدی نیست و سالهاست همراه منه اما این روزا با نزدیک شدن به سی سالگی دیگه کم کم داره به یه بحران تبدیل میشه. من واقعا هنوز نمی دونم چی می خوام و حتی نمی دونم چی میتونه نجاتم بده. من مثل مت دیمون نمی تونم خودم رو نجات بدم چون اون یک هدف داشت. اینکه خودش رو به زمین برسون ولی من هیچ هدفی ندارم. برای همین گاهی فکر می کنم اگه یهو بفهمم که شیش ماه دیگه قراره بمیرم شاید این یه موهبت باشه. دقیقا نمی دونم چی کار ممکنه بعد از اون شوک اولیه بکنم. ولی فکر کنم بالاخره بتونم خودم رو از این مریخ لعنتی نجات بدم.