هری دستش را بالا برد. سایه ی دستش آفتاب را پوشاند و بینایی به چشم های او بازگشت. از دور دست موجودی به او نزدیک می شد. یک زن بود. آن پایین موج ها با قدرت بیشتری خود را به صخره ها می کوبیدند. خود را به لبه ی صخره ها رساند. زن شروع به دویدن کرد....