آب در هاون می کوبیم. هاون را برسرمان. این شده داستان زندگی. بیهودگی کشنده ای که به هر حال حضور دارد. چرا که بال پرواز نداریم. بال هم که داشته باشیم سر پرواز نداریم. به زنجیرها عادت کرده یم. زنجیرها را در آغوش گرفته ایم و هر روز برای زنجیرها عاشقانه های کوتاه می نویسیم. عشق در ما مرده است. خودم را می گویم. عشق در من مرده است. دیشب به دوستم گفتم که چقدر همه چیز خنثی شده است. جایی بودیم که شهر از آنجا پیدا بود. چراغ ها روشن بودند. شب اما تاریک، مثل همیشه. گفتم که آدم ها را نمی فهمم. از عشق که می گویند نمی دانم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. نه که ندانم. می دانم اژدها چیست اما چه کسی تا به حال اژدهایی را از نزدیک دیده است. آن هم یکی از آن بال دارهای آتش افکنش را، تقریبا هیچکس. ما آدمیم خواه یا ناخواه در هم می لولیم. مجبوریم. مجبوریم که دستهای یکدیگر را بگیریم و راه برویم تا حالمان از این وجود داشتن لعنتی بهم نخورد. که این وجود داشتن لعنتی را بالا نیاوریم. ما این چیزها را ساختیم. اژدها را، عشق را، هاون هایی که بر سرمان می کوبیم را.