می خوام یه داستان بنویسم در مورد یه کوه نورد که یه دروغ بزرگ گفته و مجبور شده به خاطرش چند نفر رو بکشه حالا آخرین نفری که باید بکشه تا رازش لو نره، صمیمی ترین دوستشه که از بچگی باهاش بزرگ شده و مثل برادرشه ولی خسته تر از اونم که بنویسمش. به نظرتون کوه نورد صمیمی ترین دوستش رو می کشه؟ یه چیز ترسناک تر اینه که اگه نظریه ی دنیا های موازی رو باور کنیم و قبول کنیم که تعداد این دنیاها بی نهایته احتمالا این داستان تو یکی از این دنیا ها واقعا رخ می ده. یه مرد تو یه شب سرد زمستونی می ره در خونه دوستش. دوستش اونو دعوت می کنه که بیاد تو و براش یه نوشیدنی میاره. بهش میگه که همسرش رفته خونه پدر و مادرش چون سالگرد ازدواجشون بوده ولی اون نتونسته بره چون با سرمای ناگهانی بعد از ظهر واقعا نمیشد تو جاده های لغزنده ی اطراف شهر رانندگی کرد. بعدش خیلی متعجب باهاش در مورد مرگ های عجیبی که تازه اتفاق افتاده صحبت میکنه و میگه که واقعا عجیبه همشون ادمایی بودن که می شناختیم. دو تا از دوستای کوهنوردشون، یه مجری تلویزیون محلی، یه بانک دار که وام داده بود به کوهنورد که بره برای سفر عجیبش و دختری که تو روابط عمومی شرکتی که اسپانسر بخش اصلی هزینه های سفر بوده کار می کرده. جان که از کل از نقشه دوست کوهنوردش مایکل خبر داشته می خنده و میگه : " انگار یه جور نفرینه مگه نه؟" مایکل خنده ی ریز عصبی ای تحویلش میده و میگه: " آره گمونم". راستش همونطور که گفتم حوصله ندارم این داستان رو بنویسم و خوب منم نمیدونم وقتی فردا همسر جان به خونه بر می گرده با چی رو به رو میشه. با استقبال گرم شوهرش یا جسد اون. ولی خوب فک کنم اینو می دونم که مایکل هیچوقت گیر نمیفته و هیچ وقت هیچ کس نمی فهمه که دروغ بزرگش چی بوده. حتی من، حتی شما!