خواب عجیبی دیدم در یک دنیای سفید گیر افتاده بودم. سفید سفید. زنانی عریان بر روی کرانه های دنیای بی کرانه ی سفید نقاشی می کشیدند. بهتر است بگویم کنده کاری می کردند. طرح ها معنای خاصی نداشت مخلوطی از خطوط و گره ها. هر بار که انها یک طرح را تمام می کردند ان تکه از دیوارهای دنیای سفید جدا می شد و روی زمین می افتاد . من هم نفس راحتی می کشیدم چرا که لااقل درد برای لحظاتی  تسکین می یافت. هر بار که انها تیشه به دیوارهای دنیای سفید میزدند من درد را در تمام تن خویش حس می کردم. گویی تیشه ها بر تن من فرود می آیند. بعضی از آنها بسیار بزرگ بودند بعضی از آنها هم اندازه من و بعضی به اندازه انگشت کوچک دستهای من. یک بار به آنها گفتم که دست بردارند شاید دنیای سفید تغییر کرد و من نجات پیدا کردم آنها نگاهم کردند و بعد به کار خود ادامه دادند. آنجا جهنم بود و زنان عریان مامورین عذاب من.