تکرار شیطان عصر ماست. اکثر مردم بردگان تکرارند و همچون آیینی از روزگاران دور از تمام فرامین آن پیروی می کنند. یوسف به واقعی ترین شکل ممکن در بند این خبیث نامرئی افتاده بود. او هر بار در آخرین روز زمستان سرد سال 1990 از خواب بیدار می شد و خاطرات به سرعت در قلبش فرو می رفتند. همسرش سارا که در کنارش دراز کشیده بود همیشه به آرامی نفس می کشید. دختر ها در طبقه بالا هنوز از خواب بیدار نشده بودند. خانه آرام بود، مثل تمام خانه های شهر که منتظر بهار بودند. آن موقع صبح همه چیز ساکن تر از این بود که انسانی باشد. مثل آسمان قبل از طوفان و مثل شعر قبل از سروده شدن.

 اولین بار را به خاطر نداشت. وقتی تکرار آغاز شده بود را هیچکس به خاطر نداشت. شاید آقای آدامز هم چیزی نمی دانست اما در لبخند او همیشه چیزی پنهان بود. یوسف به خاطر نمی آورد که چند هزارمین بار است که این کار را تکرار می کند و از کی به حضور آقای آدامز عادت کرده است. فقط می دانست که آن مرد مرموز تنها موجودی بود که می تواند به چشمهایش نگاه کند و نیازی به تکرار ندارد. می دانست که او احتمالا همه چیز را می داند.

اولین تلاش یوسف پس از بیداری این بود که درد را قابل تحمل کند. درد باید از قلبش به تمام اندام هایش منتقل می شد. قلب ماهیچه ی تنهای پرکاری است. نمی شود همه چیز را روی دوش آن گذاشت. یوسف نفرین را پذیرفته بود و تمام تلاشش را می کرد که همه چیز آرامتر اتفاق بیفتد. مثل مردی که در آتش می سوزد و می داند که دویدن، باد به شعله ها می دهد. روی تخت می نشست. پاهایش موکت زبر اتاق خواب را لمس می کردند. خم می شد و آرنجش در جلویی ترین قسمت ران هایش قرار می گرفت. دستهایش را در هم چفت می کرد. می دانست و نمی دانست که چه می خواهد. گیر افتاده بود. وقتی تشنه باشی باید آب بنوشی اما وقتی تنها آب موجود آب شور باشد باید چکار کرد؟ خوب می دانست که دویدن و نوشیدن به اوکمکی نمی کند. او باید عزیزانش را نجات می داد. او باید عزیزانش را می کشت!