وقتی مرگ به آرامی به جسم آدمی می خزد همه چیز عادی به نظر می رسد. مثل تاریکی شب که به آرامی رخ می دهد مخصوصا در روزهای تابستانی. خورشید گرفتگی نیست که ناگهان همه چیز را ببلعد. آرام و بی ریا نور را از شما می رباید و مجبورتان می کند تا برای آنچه باقی مانده نامی انتخاب کنید، تاریکی.  مرگ وقتی عادی و بی زرق و برق به سراغتان بیاید در واقع جزئی از زندگی است. اما سارا و دخترانش اینگونه به استقبال مرگ نرفته بودند. در واقع آنها اصلا به استقبال چیزی نرفته بودند مرگ آنها را غافلگیر کرده بود. مرگ دستهایش را روی گلوی آنها انداخته بود و فرصتی برای فکر کردن باقی نگذاشته بود.

آقای آدامز رو به دیوار ایستاده بود و یوسف به خواب آرامی فرو رفته بود. درها باز شدند و مرگ به آرامی خود را به درون خانه کشید. همچون شبحی دور ستون های چوبی چرخید و ساکنان خانه را برانداز کرد بعد به یوسف نزدیک شد و شروع به بوکشیدن مرد داغ دار کرد. وقتی مطمئن شد که هنوز وقتش نشده برگشت تا از خانه بیرون برود. آقای آدامز که آرام بود گفت :" خوش اومدی رفیق" مرگ هراسان خانه را ترک کرد. آقای آدامز چرخید و روی صندلی راحتی نشست عصایش را روی زمین گذاشت و حرکت نرمی را با صندلی آغاز کرد. صدای جیر جیر چوب های کف خانه خواب آرام یوسف را مشوش می کردند. در خواب  دخترهایش را در آغوش گرفته بود و با آنها بازی می کرد. شاد بود. مرگ به خوابهایش دسترسی نداشت و نمی توانست آنجا هم آنها را از یوسف بگیرد. اما ناگهان کابوس شروع شد. دروازه باز شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. سارا گریه میکرد و مدام دخترهایش را صدا می زد. یوسف می خواست کاری کند اما دخترها گویی که در گردابی به دام افتاده باشند به درون سیاهی دروازه کشیده می شدند. سارا فریاد می زد : " یوسف یوسف بچه هام" و یوسف نمی توانست کاری بکند. دخترها رفتند سارا ناپدید شد و بعد یوسف خود را در بیابانی لم یزرع یافت. چشمهایش از زور گریه باد کرده بودند و به سختی می توانست جایی را ببیند. نمی دانست کی آن همه گریسته است. واقعیت را به یاد می آورد. در بیابان که شاید خالی ترین بخش ذهن او بود واقعیت بیداری را به یاد می آورد. می دانست که موجودی باستانی همه چیز را نابود کرده است. می دانست که زمان دیگر معنای سابق را ندارد و پذیرفته بود که این رنج وجود دارد و باید با آن زندگی کند. اما وقتی رنج پایان پذیر نباشد انسان مرگ را انتخاب میکند چرا که در دیدگاه آدمی مرگ با تمام تاریکی های نادانسته اش دروازه ای برای پایان رنجهاست. یوسف انتخاب کرده بود تا هر روز که از خواب بر می خیزد، در آخرین روز زمستان، عزیزترین هایش را به دست مرگ بسپارد. آنها را دفن کند و بعد منتظر بماند تا کابوس پایان یابد. با صدای آقای آدامز که فریاد می زد : " بیدار شو دیگه بسه" یوسف از خواب  پرید.