من اگه نویسنده ی خوبی بودم که الان کتاب دومم نامزد بوکر شده بود. نه من نویسنده ی خوبی نیستم. من یکی از همونایی ام که وایمیسن یه گوشه تا خورشید دوراشو بزنه، سایه ها کوتاه و بلند شن و گرما و سرما سنگا رو بترکونه و آخرش سرشون رو دو قدم اون ورتر از جایی که بابا مامانشون درستشون کردن می ذارن زمین و میمیرن. هیچ اتفاق هیجان انگیزی قرار نیست تو زندگی من بیفته، فک نکنم حتی مرگم هم چیز هیجان انگیزی باشه. اگه بعد یه هفته درد شکم تو تنهایی و در حالی که تلویزیون هنوز داره تبلیغات پوشک بچه پخش می کنه جون به عزارییل بدم شانس آوردم. فک نمی کنم بتونم خودکشی کنم این از اون کارایی که باید واسش یه چیز حسابی داشته باشی! می گم اگه این اینترنت هم نبود می شدم از اون عقب مونده هایی که دنبال چیزایی نامرئی تو فضا می گردن. چی میگن آدما که زندگی قشنگه، چیش قشنگه؟ جنگ قشنگه؟ آدم کشی قشنگه؟ گرسنگی آدما قشنگه؟ فقط یه چیز تو این دنیا قشنگه اونم زنه. البته نه همشون. اونایی که میشه باهاشون در مورد فیلم پدر خوانده یه بحث طولانی بی نتیجه کرد یا جلوشون به داستایوسکی فحش پدر مادر دار داد، از همه قشنگ ترن. یادمه دوست داشتم شاعر شم البته دوست نداشتم شاعر شم دوست  داشتم شعرای خوب بنویسم که البته جفتش یکیه ولی هیچوقت هیچکدومش اتفاق نیفتاد. فضانورد بودن هم خیلی وسوسه انگیز بود اما وقتی فهمیدم اون بالا که برسی دیگه بالا پایینی در کار نیستی تصمیم گرفتم زمین رو سفت بچسبم  تا بیشتر از این سرگردون نشم. گاهی می شینم فکر میکنم که کاش کره ی زمین بترکه، یهو، بدون هیچ  هشداری. خیلی سینمایی میشه. یه سکانس اسلو موشن عالی. من و بقیه دنیا یهو پرت میشیم و از هم دور میشیم. اینکه از آدما دور بشم خیلی تسلی بخشه ولی خوب تاریکی هم جای خوبی نیست. دوست ندارم گم بشم بیشتر دوست دارم ادای گمشده ها رو در بیارم. تو خیابون یهو برم کنار یه نفر و ازش آدرس بزرگترین کتابفروشی شهر رو بپرسم. بعدش بهش بگم به نظرتون کتابای فلان نویسنده ی معروف رو هم داره یا نه؟ و جای اسم فلان نویسنده ی معروف اسم خودم رو بگم. جالبه دیگه که یه نفر یه جای دنیا دنبال کتابای تو باشه. حالا به این فکر میکنم که اگه وقتی مردم یکی از کتابام نامزد بوکر بشه خیلی حسرت می خورم. ولی خوب به خودم میگم تو که هیچکدومشون رو ننوشتی پس خفه شو و با خیال راحت بمیر!