و عشق که قرار بود خورشید باشد. دریچه شد، روزنه شد، تاریکی شد. به چه چیزی امیدواری انسان عصر مدرن؟ تو به اندازه ی تمام گلوله هایی که در این قرن شلیک شده اند خشمگینی. ظالمان تفنگ ها را به سمت ما نشانه گرفته اند. مرگ ما برای آن ها شیرین است و برای خودمان پایان بی تفاوتی. از عشق می گویی که شاید گریزگاه باشد. گریزی نیست، امیدهایت را روی زمین بگذار، دستهایت را بالاتر نگه دار و منتظر بمان تا گرمایش را در تن نحیفت حس کنی. این جنگ همینجا برای تو به پایان خواهد رسید. در روز عشاق یا یکی از روزهای لعنتی دیگر زمین. چه فرقی میکند که عاشق بوده باشی یا نه وقتی همه چیز با گلوله ای در قلبت به پایان خواهد رسید؟