حیاط خانه ی ما مشترک بود. اردیبهشت ها که باران می زد چاله ی آبی در مرز حیاط خانه هایمان درست می شد. او در آن طرف چاله می ایستاد و من این طرف، مثل دو پادشاه که در قلمروشان برای هم خط و نشان می کشند. هیولا گاهی از من حمایت می کرد و گاهی از او. تکلیفش مشخص نبود. موجود نان به نرخ روز خوری بود که چیزی از شرافت در اون یافت نمی شد. گاهی که سارا برایش گلابی های تازه می آورد طرف او بود اما وقتی من با باقیمانده ناهارم به سراغش می آمدم بدون شک به سمت من می آمد و این لج سارا را در می آورد. هوا که داغ تر می شد چاله هم خشک می شد و هیولا به درون زمین فرو می رفت. آن روزها فرصتی بود تا من با ملکه ی سرزمین حیاط کناری مان صلح کنم. گلابی ها و گاهی ناهار را با هم می خوردیم. وقتی هیولا نبود ما دوستان خوبی بودیم و بازی های زیادی را اختراع می کردیم که هیولایی در آن ها وجود نداشت. گاهی اما بر سر خاطرات هیولا دعوایمان می شد و هر کدام سعی می کرد تا ثابت کنیم تا آن اهریمن خفته در زمین چه کسی را بیشتر دوست داشته است. تابستان که تمام می شد دیگر دلتنگ هیولا می شدیم. منتظر می ماندیم تا اولین باران های پاییزی او را از خواب بیدار کند و ما دوباره بفهمیم که او چه کسی را بیشتر دوست دارد. پاییز با اولین ابرها و صدای رعد و برق از پنجره به بیرون نگاه می کردیم. قطره های باران آرام آرام دست به دست هم می دادند و ما از پشت پنجره برای یکدیگر خط و نشان می کشیدیم.

آن سال اما دیگر هیولا به چاله برنگشت. سارا می گفت که شاید مرده باشد. اما من با او مخالف بودم. هیولا نمی توانست بمیرد. او بزرگتر و قوی تر از آن بود که مرده باشد. به کمک سارا سعی کردم تا هیولا را ترغیب کنم که به چاله بازگردد. حالا سارا با یک سبد گلابی و من با تمام وعده ی ناهارم به سراغش می رفتیم. اما او آنجا نبود. هیولا دیگر هیچوقت به چاله بازنگشت. سالها بعد وقت وقتی در یک روز بارانی با سارا در حیاط خانه قدم می زدیم دیدیم که فرزندکوچکمان کنار چاله ی آب نشسته بود و با خودش حرف می زند. وقتی کنجکاوانه به سمت او رفتیم دیدیم که آب موج برداشته است و فرزندم به آرامی می خندد.