خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم  یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان را کوتاه کنند. که چشمهایمان را کور کنند. که قلبمان را از سینه بیرون بکشند.

جنگ اما ادامه دارد. ما بازخواهیم  گشت. بی دست، بی چشم، بی قلب. چرا که پیش از تو بوسه را می شناختیم و صدای شمشیرهای ما آوای کشتار نبود. ما برای عشق می جنگیدیم. برای تو، که بارها خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. ما بازخواهیم گشت. مجروح و خیره سر.