می خواهم که بازگردی
اما نه با پاهایت
با قلبت

ولی برنگرد
پلها فرو ریخته اند
هم قطارانمان اسیر گشته اند
و کلماتی که در گوش یکدیگر زمزمه کرده بودیم
معنایشان را از دست داده اند
در ما
زن ها و مردانی باقی مانده اند
با گلوله هایی در جیبهایشان
برای یک جنگ تازه

می خواهم که بازگردی
کشته های جنگ را به خاک بسپاری
و از سرنوشت 
که ما را با یکدیگر نمی خواست
انتقام بگیری
مثلا یک روز که به حمام می روی
خونت بر کاشی ها
جاری شود

می خواهم که بازگردی
اما نه با پاهایت