عریان میخواهمت،

 همچون جنگل در نور مهتاب

و همچون جزیره ای تنها

در اقیانوسی بی انتها

عریان می خواهمت

که موهایت

از این شعر بیرون بزند


که تو نور بودی و من تاریکی تمام

 تو آب بودی و من تمام بیابانها

هوا بودی و من غریقی ناامید

بوسه می خواستم

که زندگی کنم

که نفس بکشم


دستهایم که تن تو را جستجو می کردند

خوشبخت ترین جهانگردهایی بودند

که می شناختم


اما تو هیچ وقت نبوده ای

خیال کرده ام که هستی

که خورشیدی و هر روز بر من می تابی

که همچون آسمان 

هر جا بروم جز تو نمی بینم

اما تو

هیچوقت نبوده ای