ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها. زمانی که ستاره ای عمرش به پایان می رسید ما به آرامی شکل می گرفتیم. سالهای زیاد سرگردانی در کائنات بالاخره به سر آمد. زمین به آرامی شکل گرفت. چیزهای داغ سرد شدند. شکل های زشت زیبا شدند. بیرون ها به درون ها تغییر مکان دادند. اولین تک سلولی که جد بزرگ همه ی ما بود تنفس را شروع کرد. ما در دریاها شنا کردیم. از شیره ی گلهای باستانی چشیدیم. بر شاخه ی درخت های عظیم جست و خیز کردیم. در آسمان های آبی و دودی پیش از تاریخ پرواز کردیم و سرانجام پاهایمان را که با پوست حیوانی وحشی پوشانده شده بودند بر روی برف های سرد عصر یخبندان گذاشتیم. آواهای نامشخصی که برای نشان دادن گله ی بوفالو و مشخص کردن قلمرو خود به کار می بردیم کم کم زیباتر شدند. کلمات به دنیا آمدند. اولین کلمات برای چیزهایی ساخته شدند که می شد آن ها را دید. گله ی بوفالوها، برف، گرگها و آتش. کم کم چیزهای دیگری را هم به زبان آوردیم. چیزهایی که در درونمان حس می کردیم. اضطراب های ترسناک ناشناخته ی مان را. ترس،تنهایی،ارواح، دوست داشتن. پادشاهان به روی کار آمدند. لشکرکشی،جنگ، کشتار و سرانجام تمدن. همه چیز خوب پیش می رفت. حالا می توانستیم کسی را در آن سوی کره ی زمین که دیگر کمتر ترسناک و ناشناخته بود ببینیم و با او از کلماتی که می دانیم حرف بزنیم. اما هنوز هم اضطراب هایمان التیام نمی یابند. نمی دانیم با تپش های گاه و بیگاه قلبمان چه کنیم. نمی دانیم چگونه غم را با کلمه های ساده ی به درد نخورمان به تصویر بکشیم. نمی دانیم که بعد از رفتن بعد از دوست داشتن بعد از مرگ و بعد از این همه گردش به دور ستاره ای که یک روز از هم فرو خواهد پاشید چه چیزی انتظار ما را خواهد کشید. سرگردان همچون همان روزی که در دل ستاره ای داغ و بی حوصله انتخاب شدیم تا تکه ای از انسانی باشیم که امروز در ما زندگی می کند. ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها.