کاش می شد مغزم را جراحی کنم. بعضی چیز ها اضافه است. کاش آن چیزهای اضافه را بیرون می آوردند، می گذاشتند توی یک بطری الکل و می دادند دستم. می گفتند به سلامت آقا مرخصی برو ان شاء الله خوب می شوی. من راه می افتادم و تمام راه به بطری نگاه می کردم و یادم نمی آمد که اینها چیست. من که هستم، اصلا اینجا کجاست. می رفتم و زنگ خانه ای را فشار می دادم و یک آدم غریبه در را باز می کرد، می پرید و مرا بغل می کرد و می گفت: "خوبی عزیزم؟" من مات و مبهوت می گفتم : " نمیدونم، اینا چیه؟" بعد او بطری را از دستم چنگ می زد و می برد در صندوقچه ای می گذاشت و قفل می زد و آن صندوقچه را هم در صندوقچه ی دیگری می گذاشت و آن را هم قفلی می زد و همینطور هزار صندوقچه و قفل پشت سر هم. قفل آخر را که می زد نفس عمیقی می کشید، بر می گشت دست می انداخت دور گردنم و می گفت: " دیگه راحت شدیم عزیزم" من می پرسیدم: " اونا چی بود" و او می گفت: "گذشته"

زندگی می کردیم. مثلا خوشحال بودیم و شب ها را در آغوش یکدیگر به خواب می رفتیم. او یک ساعت زودتر و من یک ساعت دیرتر. یک ساعتی که به محتویات آن بطری الکل فکر می کردم. آخر یک شب وقتی او به خواب عمیقی رفت کلید را پیدا می کردم به زیر زمین می رفتم، تمام هزار قفل آن هزار صندوقچه را باز می کردم و بطری را بر می داشتم و با دقت به آن چیزهای معلق سفید درون الکل نگاه می کردم. او می فهمید و به زیر زمین می آمد و با صدایی لرزان می پرسید: " اینجا چی کار می کنی عزیزم؟" و من با عصبانیت می گفتم: " راستش رو بگو" و او می گفت: " تو رو خدا بزارش زمین" و من در یک لحظه همه ی محتویات بطری را سر می کشیدم. نور های سفید، سر گیجه، سر درد، تصاویر مبهمی از تو، رفتن

سرم را روی زانویش گذاشته و آرام گریه می کند. چشمهایم را به سختی باز می کنم و با صدایی مرده می گویم: " کاش می شد مغزمو جراحی کنم"