دنیا کاتالوگ آرزوها نیست. نمی توانی تمام مزه ها را بچشی. نمی توانی تمام سرزمین ها را ببینی. کسی که دوستش خواهی داشت با احتمال بسیار زیادی، دوستت نخواهد داشت و البته آنطور که فکر می کنی نمی میری.

هیچ چیز شبیه فیلم ها نیست. ما قهرمان هیچ داستانی نیستیم و این را روز آخر می فهمیم. وقتی که برای ذره ای خواسته شدن دست و پا می زنیم و برای لحظه ای بیشتر نفس کشیدن مانند کودکی لجباز پاهایمان را روی زمین می کشیم. مرگ مادر مهربانی نخواهد بود.

چیزی من را غمگین تر از گذشته نخواهد کرد. هیچ رفتنی، هیچ مرگی، هیچ اشتباهی. من زندگی نکردن را انتخاب کرده ام. مثل نهنگ هایی که به ساحل می آیند که بمیرند. آنها از غوطه وری خسته شده اند. از این که هر چه می روند دنیا را گردتر از قبل می بینند و گم شده شان را در هیچ اقیانوسی نمی یابند.

تمدن این طور به ما تلقین کرده که همه می توانند شاد باشند و اصلا دلیل زندگی هم همین است. اما اینطور نیست. ما بسته های انتقال ژن هستیم و فکر می کنم که من ژن خوبی ندارم تا برای انتقالش تلاش کنم. به سمت ساحل پیش می روم.