باید بنشینم و این داستانها را سروسامان دهم. باید شعرهای خوب تر و بهتر بنویسم. آخر تصمیم مهمی گرفته ام. تصمیم گرفته ام که یک کتاب چاپ کنم. نه برای اینکه مشهور شوم یا کسی داستان ها و شعر هایم را دوست داشته باشد. فقط برای اینکه در تقدیم نامه ی آن بنویسم. " این کتاب برای توست. تویی که به شکل نفرین شده ای دوستت می دارم" این روزها خیلی خوب است آدم کتابی داشته باشد و بتواند آن را به موجودی دوست داشتنی تقدیم کند. هر کسی نمی تواند این طور عشقی بورزد.

زیر آسمان شب به ستاره ها نگاه می کنم. راه شیری، فکرش را بکن کسی که اولین بار این اسم را انتخاب کرده چقدر باید شاعر بوده باشد. به آرامی قدم بر می دارم. قدم هایی رو به بالا. از راه پله ای نامرئی به سمت ستاره ها پیش می روم. همه چیز کوچک و کوچک تر می شوند. از اینجا خانه ها و خیابان های شهر همچون خطوط نه چندان مهم یک نقاشی سورئالیستی به نظر می آیند. به دنبال راه خانه ی تو می گردم. خطوطی طلایی که به خانه ی تو می رسند را دنبال می کنم. خوشحالم و آب وان حمام قرمزتر از همیشه شده است.

طور دیگری بلد نبودم. زندگی کردن را می گویم. با ملال خو گرفته بودم و مهم نبود چندمین  روز است که انسان شمارش حرکات خورشید را شروع کرده است. آرام گرفته بودم. نه دستهایی که برای کمک دراز می شدند را می پذیرفتم و نه دستی برای کمک دراز می کردم. فهمیده بودم که این گودال عمیق تر از آن است که هر تلاشی برای رهایی جستن از آن نتیجه ای داشته باشد.  ترجیح دادم در گودال بمانم و انقدر راه بروم تا روحم به پرواز درآید. می دانی دوست داشتن همین جاهاست که مشکل ساز می شود. دوست داشتن مثل بوییدن عطری تازه. مثل چشیدن طعمی ناشناخته و یا مثل این است که یک روز صبح که از خواب بیدار می شوی منظره ی هجوم امواج به صخره ها را ببینی بی آنکه به یاد بیاوری چگونه پا به ساحل گذاشته ای.

باید بنشینم و بیشتر بنویسم. از تو. در واقع از خودم. تو در سر من خلق شدی. در سر من رشد کردی و همانجا آنقدر زیبا شدی که ناچار شدم قلبم را به تو تقدیم کنم. حالا هم ترکم کرده ای. این ها را پذیرفته ام. در گودال قدم می زنم و گاهی در وان حمام دراز می کشم و گاهی به راه شیری نگاه می کنم. به این فکر میکنم موجودات منقرض شده ی یک سیاره ی باستانی، ستاره ای که در آن متولد شده ام را چه می نامیدند؟ شاید یأس بزرگ کهکشان