دختر حلقه ای را که در انگشت اشاره ی دست راستش بود، می چرخاند. سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود و مقنعه ی سیاهش کمی عقب رفته بود. گاهی که اتوبوس از سایه ی ساختمان های بلند خارج می شد موهای خرمایی رنگش برق می زدند. هفته ی بعد تولدش بود. نوزده سالگی برایش به آرامی می گذشت. روزهایی که صبح زود از خواب بیدار می شد. صبحانه ی پدر را آماده می کرد. با او صبحانه می خورد و بعد هم آقای معتمد او را به کتابخانه می برد. ساعت هایی که با کتابهای ریاضی و فیزیک و شیمی سر می کرد و گاهی در آن میان صفحات یک رمان را هم ورق می زد. هانیه که چشمهای درشت مشکی رنگش را از آقای معتمد به ارث برده بود به همین آرامی روزهایش را سپری می کرد. آن روز اما انگار همه چیز فرق داشت. وقتی  یک بار دیگر اتوبوس در سایه ی ساختمان های بلند شهر فرو رو رفت. دختر با صدای بلند گفت: "آقا نگه دارید" راننده که مضطرب شده بود ناگهان ترمز گرفت که باعث شد تا پیرزن های ردیف عقب شروع به نق زدن کنند. دختر بدون توجه به مسافران و نگاه متعجب راننده سریع از اتوبوس پیاده شد. خودش را به مردی که کنار پیاده رو بود رساند و گفت: "سلام" مرد که کفشهای آبی،شلوار سبز، پیراهن صورتی با یک کراوات زرد داشت و جوری می خندید که حتی دندان های اسیابش هم دیده می شدند گفت: " سلام هانیه". دختر که نفس نفس می زد گفت: "وقتشه؟ " مرد عجیب و غریب گفت: " بستگی به تو داره؟" دختر سرش را پایین انداخت و با صدایی ریز گفت: " گمونم می خوامش"

- پس مال توعه.حالا بیا باهم راه بریم.

- باشه

 مانتوی سیاه رنگش در کنار لباس های رنگارنگ مرد عجیب به نظر می رسیدن جوری قدم بر می داشت که انگار به آرزویش رسیده است. مرد رنگین کمانی گفت: " وقتی بهش برسی چی بهش میگی؟"

- فقط ازش می پرسم که چرا؟

تا انتهای خیابان را با هم قدم زدند. دختر برگشت تا سوالی از مرد رنگین کمانی بپرسد. اما او نبود. شنید که کسی صدایش می زند " هانیه، هانیه؟" رویش را برگرداند. پدرش بود که او را صدا می زد. دختر به سمت اتومبیل پدرش حرکت کرد.

- اینجا چی کار می کنی دخترم. تا الان باید می رسیدی خونه

- هیچی بابا من... من اتوبوس اشتباهی رو سوار شدم.

- سوار شو برسونمت

- باشه

به آن طرف رفت تا سوار اتومبیل شود. در را باز کرد و لحظه ای به آن سوی خیابان نگاه کرد شاید که مرد رنگین  کمانی هنوز آنجا باشد. اما نبود. نفسش را کمی بیشتر از حالت معمولی نگه داشت و آن را بیرون داد. تکه هایی از یاس در صورتش نمایان بودند. آقای معتمد گفت: "بشین دیگه هانیه" دختر سوار شد و اتومبیل شروع به حرکت کرد. خیابان ها خلوت تر از همیشه بودند. رنگین کمان بزرگی در افق انتهای خیابان دیده می شد. دختر گفت: " کی بارون اومد؟" آقای معتمد با تعجب گفت: "بارون؟ خیلی وقته که بارون نباریده" می خواست  که صحبت را ادامه دهد اما از آینه ی اتومبیل دید که مرد رنگین کمانی روی صندلی عقب انگشت اشاره اش را روی لبهایش گذاشته و لبخند می زند. برگشت تا مطمئن شود. همانجا بود. دختر لبخند نزد. دوباره صاف نشست و رو به رو  را نگاه کرد. نگاهی به پدرش کرد و کلماتی که نمی دانست از کجا می آیند را به زبان آورد: " پدر چرا آدما به احساسات هم خیانت می کنن؟" آقای معتمد که مشخص بود متعجب شده ولی نمی خواهد آن را بروز دهد بدون اینکه به دختر نگاه کند و با آرامشی که با سوال دختر تطابقی نداشت گفت: " می دونی دخترم، از لحاظ تکنیکی در هر خیانتی یک عشق هم وجود داره" هانیه سرش را برگرداند و با تعجب به آقای معتمد خیره شد. اما آقای معتمد آنجا نبود. مرد رنگین کمانی که این بار یک عینک آفتابی هم داشت و هنوز خنده روی لبهایش بود رانندگی می کرد. دختر گفت: " پدرم کو؟" مرد رنگین کمانی گفت : " من چیزی بیشتر از تو نمی دونم هانیه" دختر لبخند زد و زیر لب گفت : "همیشه همین بوده" اتومبیل وارد تونلی با دیوارهای رنگارنگ شد. دختر دستهایش را نگاه کرد که رنگارنگ بودند. کفشهایش هم رنگارنگ بودند. نمی دانست چه اتفاقی افتاده اما انگار افکارش هم رنگارنگ شده بودند. به مرد رنگین  کمانی نگاه کرد که در میان رنگ ها تقریبا نا مرئی شد.کمی دورتر دایره ی سیاهی نزدیک و نزدیک تر می شد. دختر پرسید: "اون چیه؟" مرد رنگین کمانی گفت: "اون پایانه" ناگهان اتومبیل تکان شدیدی خورد و در تاریکی بزرگی فرو رفت. دختر که دوباره آفتاب روی صورتش می تابید از خواب پرید و بدون هیچ فکری با صدای بلند گفت: " آقا نگه دارید" راننده گفت: "نمی شه خانوم باید تا ایستگاه صبر کنید" هنوز سوار اتوبوس بود. نفسش را به شدت بیرون داد و گردنش را به صندلی اتوبوس چسباند. چند دقیقه بعد به ایستگاهی که باید پیاده می شد رسید. از اتوبوس پیاده شد،عینک آفتابی اش را روی چشمهایش گذاشت و به آرامی به سمت پل عابر پیاده پیش رفت. روی پل لحظه ای ایستاد و به خیابان نگاه کرد. نمی دانست منتظر چه چیزی است. می خواست معجزه ای رخ بدهد. می خواست در همان لحظه بال در بیاورد. گوشی تلفن همراهش را بیرون آورد. دوباره پیام ها را خواند.

- سلام هانیه بالاخره درست شد. نمی دونی چقدر خوشحالم.

- سلام واقعا؟ وای خیلی برات خوشحالم. من می دونستم تو بالاخره با آرزوت می رسی.

- خودت چطوری عزیزم؟

- خوبم

نوشته بود حالش خوب است و شکلک لبخند را هم فرستاده بود. اما حالا شکلک، در حال گریه کردن بود. دوباره گوشی تلفن را درون جیب شلوار جینش گذاشت و با قدم های تند تری به سمت خانه پیش رفت. باید هر چه زودتر شام را آماده می کرد. از یک میوه فروشی مقداری میوه خرید و سر سیاه بودن پوست موزها با فروشنده چانه زد. برای گربه ی چاق کوچه تکه ای نان گذاشت و به  آرامی کلید را در قفل در حیاط چرخاند. در آسانسور به تصویر خودش در آینه نگاه می کرد. هنوز جوان بود. خیلی جوان تر از رنجی که مجبور به حمل کردنش بود. اینطور فکر می کرد. آسانسور به طبقه ی چهارم رسید. خانه نزدیک تر به نظر می رسید. قدم هایش تند تر از همیشه شد. در را باز کرد و خودش را به درون دیوارهای امن پرت کرد. قطره های اشک نبودند. سیل بود که از چشمهایش جاری می شد. در همان حال که گریه می کرد. لباسهایش را هم عوض کرد. مقنعه را از سرش بیرون آورد و گریه می کرد. دکمه های مانتوی سیاه رنگ را باز کرد و گریه می کرد. میوه ها را درون یخچال گذاشت و گریه می کرد. مختصر چیزهایی را برای شام آماده کرد و گریه می کرد. وقتی حس کرد دیگر مسئولیتی ندارد به اتاقش رفت. دیوار های لاجوردی آنجا را او را در آغوش گرفتند. آینه ی اتاقش برایش آواز خواند و نوشته هایش که به دیوارها چسبیده بودند به خاطر او شروع به پرواز کردند. هانیه که سرش را پایین انداخته بود با صدای آرامی گفت : " لطفا بس کنید" و همه ساکت شدند. چراغ اتاقش را روشن کرد. به سمت دیوارها پیش رفت و به آرامی کاغذ ها را از دیوارها جدا کرد. آنها را روی میز اتاقش گذاشت دوباره در آیینه به خودش نگاه کرد. دستهای رنج را روی شانه هایش می دید. رنج پشت سر او ایستاد بود و قلبش را می فشرد. رنج به جانش چنگ می انداخت و بازوهایش را به دور او حلقه کرده بود. صدای ویبره ی گوشی تلفنش را شنید. اسم اشکان بالای صفحه ی گوشی دیده می شد. نمی خواست بداند چه چیزی گفته است. کاغذها، که روی آنها نقاشی هایی از اشکان را کشیده بود برداشت و به آشپزخانه رفت. لبه ی کاغذ ها را به شعله ی اجاق گاز نزدیک کرد و آنها را تا می توانست در دستش نگه داشت و بعد درظرفشویی رهایشان کرد و شیر آب را باز گذاشت. چشم چپ پسر هنوز سالم بود. یاد یکی از حرفهایش افتاد. " دو تا چشم برای تماشا کردنت کمه" بوی کاغذ سوخته آشپزخانه را پر کرده بود. صدای زنگ در او حواسش را جمع کرد. به استقبال پدر رفت. با اینکه می خندید اما لبهایش به سختی همراهی اش می کردند. اگر آقای معتمد همیشه اینقدر خسته نبود ممکن بود جای دستهای رنج را بر شانه هایش دخترش ببیند. هانیه گفت : "سلام بابا خسته نباشی"

- سلام دخترم خوبی. توام خسته نباشی. امروز خوب بود؟

- آره عالی این گربه ی چاق تو کوچه هر روز چاق تر میشه.

- آره از بس تو بهش می رسی.

- دوسش دارم آخه

- امان از دست تو

- تا شما دوش بگیرین گمونم شامم آماده میشه

- باشه عزیزم.

شروع به چیدن میز شام کرد. ظرف ها را روی میز گذاشت. قاشق و چنگال ها را درون ظرف ها گذاشت. سبد نان را در نقطه ی مرکزی میز قرار داد و نگاهی به میز کرد. پدر خیلی زود در حالی که موهایش را خشک می کرد از کنارش عبور کرد و چند دقیقه بعد با یکدیگر سر میز نشستند. اقای معتمد به دخترش نگاه نمی کرد، به میز شام نگاه نمی کرد، به نقطه ای معلق در فضا خیره شده بود. هانیه با صدایی آرام گفت: " بابا خوبین؟"

- خوبم عزیزم اتفاق خاصی نیفتاد؟

- نه فقط تو اتوبوس خوابم برد یه خواب عجیب دیدم.

- چه خوابی؟

- همه چیز رنگی بود. شما هم بودین

- من؟ جالب شد

- نه یه جورایی ترسناک بود

- چطور

- آخه یهو ناپدید شدین

- و بعدش؟

- همه چیز سیاه شد

- شاید بهتر باشه زیاد به خودت فشار نیاری

- شاید

هانیه چنگال را در رشته های ماکارونی فرو کرده بود، به آرامی آن را می چرخاند و گاهی پدرش را نگاه می کرد. در لحظه ای انگار تصمیم مهمی گرفته باشد. چنگال را رها کرد و گفت " پدر؟" آقای معتمد با چشمانی خسته و لبخندی کوچک اما حقیقی جواب داد " جانم" از حالت لبهای دختر می شد فهمید که احتمالا صدایش خواهد لرزید. گفت : " چرا آدما به احساسات هم خیانت می کنن؟ " آقای معتمد بدون اینکه متعجب شود گفت: " خیلی ساده اس دخترم، چون هیچ چیز ابدی نیست" رنج از دست دادن در چشمهای آقای معتمد برق می زد.

بعد از پایان شام که مانند یک رسم خسته کننده باستانی برگزار شده بود. اهالی خانه به تنهایی اتاقهایشان پناه بردند. هانیه گوشی تلفنش را برداشت و روی تخت دراز کشید. کاملا یادش رفته بود که دوباره با اشکان مواجه می شود. شروع به خواندن پیام ها کرد.
" سلام

خوبی؟

نیستی انگار؟

کی می تونیم هم رو ببینیم؟

الووو

چرا جواب نمیدی؟"

پس می خواست دوباره هم را ببینند. چرا باید این را بخواهد؟ دستش را به ساق پایش رساند و شروع به خاراندن قسمتی از آن کرد. پلکهایش سنگین می شدند. به رویاهایی فکر کرد که در اتوبوس به سراغش آمده بودند. مرد رنگین کمانی، آن موجود عجیب الخلقه که بود؟ پیام جدیدی روی صفحه گوشی ظاهر شد.

" می دونم سخته ولی ما باید در موردش صحبت کنیم من نمی خوام این طوری تموم بشه"

دوست نداشت حرفی از خودش به او بگویئ. حس می کرد این که کلمه ها را کنار هم بچیند کار زیادی بود که پسر ارزشش را ندارد. یک جمله ی آماده نیاز داشت. حروف الفبا زیر ضربات انگشت دختر به آرامی ناله کردند.

" از نظر تکنیکی هیچ عشقی ابدی نیست"

پاک کرد

" از نظر من همه چیز تموم شده"

پاک کرد

" این حق من نبود"

پاک کرد

جمله ها را پشت سر هم نوشت و پاک کرد. پیام جدیدی برایش رسید.
"چرا حرفت رو نمی زنی؟"

دختر پیش خودش گفت: "مگه حرفی هم برای گفتن باقی گذاشتی"

گوشی را روی میز کنار تختخوابش گذاشت و به پهلوی راست چرخید. سر و صدای اتومبیل ها نارحتش می کرد اما دوست داشت پنجره باز باشد. خسته بود. خواب که شنل نامرئی اش را به تن کرده بود به آرامی از پنجره به اتاق هانیه وارد شد و روی تخت کنار او دراز کشید. هانیه چشمهایش را بسته بود. 

 

 


 پی نوشت: نمی دونم اسمش رو چی بزارم و نمی دونم اینجا تموم میشه یا نه ولی اگه تا آخرش رو خوندین امیدوارم حستون نسبت بهش منفی نباشه .