خانه ای کوچک بر روی تپه ای سرسبز داری. در جزیره ای دور دست تنها هستی. با پاهای لختت بر روی شن های ساحل قدم میزنی. بقیه ی جهان تا چشم کار میکند موج است و اقیانوس. شاید اصلن در سیاره ی دیگری هستی. در منظومه ی دیگری. در کهکشان دیگری.

چه چیزی برای ماندن می خواهی؟ دست های گرم؟ حرفهای شیرین؟ قلبی که برایت بتپد؟ موتورها روشن می شوند. سفینه آماده پرتاپ است. کمربندت را محکم ببند. باید دوست داشتنهایت را رها کنی. خیابان هایی که در آنها عاشق شده ای را. دستهایی که به سمتت دراز شده اند را.

هشت پا ماهی مرکب را خورد. تمساح بوفالو را در میان آرواره هایش خرد کرد. خرس قهوه ای ماهی قزل آلا را به دندان گرفت. اینجا روی زمین، ما هنوز یکدیگر را می دریم و جنگیدن را، برای نسل بعد به ارث میگذاریم. سیاره ی تو اما باید دوست داشتنی باشد. سیاره ای زیبا با موجوداتی آنقدر خوشبخت که می توانند در کنار تو نفس بکشند. می دانی، به موجوداتی فکر میکنم که از بوسه تغذیه می کنند و با عشق سیراب می شوند.

فکر می کنم اتمسفر سیاره ی تو غلیظ تر از اینجا باشد. در رویاهایم اینگونه است. آنقدر غلیظ است که شبها می شود ستاره ها را در مشت گرفت و در میانشان راه رفت. شکست نور و این حرفها، می دانی که. راستی، حالا خوشحالی؟ حالا که از همه ی ما اینقدر دور شده ای بیشتر می خندی؟ حالا که همه را رها کردی تا در آن سفینه ی نفرین شده باشی شبها راحت تر می خوابی؟