می خواستم هولدن کالفیلد باشم و نبودم. جرات نداشتم سیمور گلس باشم نه آنقدر می فهمیدم نه آنقدر احمق بودم. می خواستم جان سخت یا بروسلی یا ریک بلین یا فرودو بگینگز باشم و نبودم. می خواستم گودزیلا باشم یا شاید هالک اصلا به درک بت من، ولی اینها هم نبودم. من ابر قهرمان هیچکس نبودم. می خواستم ابر قهرمان تو باشم اما هیچ کدام از حرفهایم لبخند به لبهایت نیاورد. فکر می کردم که یک روز بالاخره یک قدرت جادویی پیدا می کنم که با آن تو را می خندانم. اما تو خنده هایت را کرده بودی. ابر قهرمانت را داشتی و من حقیرتر از آن بودم که حتی به کلمه هایم بخندی.

باران می بارد؟ نه. آتش می بارد. به جهنم خوش آمدید. به گناهکاران سلام کنید و با آنها مهربان باشید. حتی خدایشان هم آنها رو دوست ندارد. از میان شعله ها با همان لباسهای تابستانی و توریستی تان به آرامی عبور کنید. جنایت کاران را به یکدیگر نشان بدهید و لبخند بزنید. هی اینو ببین هیتلره، اونجارو ببین استالین. و در آخر به سلول من می رسید. مردی لاغر که استخوان های قفسه ی سینه اش بیرون زده اند. دستها و پاهایش آنقدر نازک اند که به نظر نمی رسد بتوانند وزن بدنش را تحمل کنند و نگاهش به جایی در گذشته خیره مانده است. می پرسید گناه این یکی چیست؟ می گویند "هیچی". او "هیچ" چیزی نبوده است.

گوشی هوشمندت را روی زمین بگذار. لپتاپ را خاموش کن. چشمهایت را ببند.به من فکر کن. به مردی که هیچ چیز نبود و در هیچ اقیانوسی شنا نکرد و هیچ مرزی را آنقدر باور نداشت که برایش بجنگد و هیچ زنی را آنقدر دوست نداشت تا برایش بمیرد. به من فکر کن و به سلول های خالی جهنم!