دیدی شب نشست به باورمون؟ دیدی غریب موندیم؟ دیدی خسته شدیم و هیچ خسته نباشیدی درد رو از تنمون بیرون نکرد؟ دیدی نشستی هی آسمون ریسمون بافتی هیشکی به هیچ جاش نبود؟ دیدی تنهایی همه ی سوراخ سمبه ها رو پر کرد؟ دیدی جز کلمه چیزی برات نموند؟

دیدم. آدمایی که می رن رو دیدم. روزای خستگی رو دیدم. شب رو دیدم. تاریکی، غم، ملال، تنهایی رو دیدم. چی کار می شه کرد. جز اینکه دست بذاری رو زانوهات و بلند شی چه راه دیگه ای هست؟ جز خوندن و نوشتن و کشتن غم چه راهی هست؟ با هیچ که نمیشه جنگید. ما اسیر یه دنیا هیچیم. خودمون خودمون رو هیچی می دونیم. دوست داشتنمون برای بقیه هیچه. غممون هیچه اما باورات اگه از جنس نور باشن هیچ شبی نمیتونه اونا رو ازت بگیره.

دیدی حرفامون تکراری شد؟ جوابمون زخم زبون شد؟ امیدمون به ناکسا شد؟ غصه هامون اسباب خنده ی محفلا شد؟ دیدی هیشکی نبود که یه لیوان چای بده دستمون؟ دیدی شونه ای برای گریه کردن پیدا نشد؟ دیدی شکستیم؟ دیدی بریدیم؟ دیدی نیومد که نجاتمون بده؟ دیدی؟

دیدم. دل داغونت رو دیدم. غصه هات را چشیدم. تو حرفات غرق شدم. گوشی برای درد دل کردن نداری؟ چیزی نگو. شونه ای برای گریه کردن نداری؟ گریه نکن. بخند. وقتی بخندی تازه توجه بقیه جلب میشه. تازه میگن هی اونور چه خبره که اون داره می خنده. همه میان سمتت. نگات می کنن دور بر رو می خوان ببینن که چرا می خندی؟ می خوان بفهمنت. می خوان کشفت کنن. میخوان خندتو بدزدن. اجازه نداده. یه دایره دور خودت بکش و بگو این قلمرو منه. نزار هیشکی وارد قلمرو تو بشه. برای خودت باش. فقط برای خودت