می دانی انسان موجود ظریفی است. تمامی اش از ظرافت است. دستانش، چشمانش، قلبش. و قلب ها می شکنند. اگر کسی را دوست می داری، اگر کسی را می بوسی، اگر کسی را در آغوش می گیری جوانه ای را در قلبش می کاری که ریشه می دهد و تمام ظرافت او را پر می کند. انسان از تکیه بر خودش غافل می شود و به درختی که در قبلش ریشه داده تکیه می دهد. همین جاست که سقوط آغاز می شود. مردی که رها می کند. زنی که دوست داشتنش ته می کشد. و قلب ها می شکنند. ما در فقر یا ثروت تندرستی یا ملال نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدنیم. اما اگر فکر می کنید که درخت هایتان ریشه های ماندگاری ندارند آنها را در قلب هیچکس نکارید. بعد از پایان همه چیز فرو می ریزد. انسان از هم می پاشد. می شکند. سخت ترین کار ایستادن پس از فروپاشی است. جهان دیگر تو را آنگونه که پیش از این می شناختی نمی شناسد و تو نیز جهان را آنگونه که می شناختی. هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و با دیدن هر درخت می خواهی که تکیه بدهی. که رها شوی. که دوست بداری و دوست داشته شوی. اما حالا ترس در تمام وجودت را پر کرده. از ریشه ها می ترسی. راست تر بگویم. از بی ریشه ها می ترسی. لطفا ریشه داشته باشید!