شیاطین در دلت رخنه می کنند. انسانی و راه فراری نیست. کسانی هستند که قلبت را می شکنند، کسانی هستند که به سوی تو شلیک می کنند، کسانی هستند که تو را خواهند کشت.انسان همین است. همین موجود دو پای پر مدعا با شیاطینی که در دلش رخنه کرده اند.

دوست داشتن کلمه ی رایج دل نشین دنیای آدم هاست. بسیاری آن را بارها می شنوند و بسیاری هرگز. همچون اقیانوس که عده ای هیچگاه آن را به چشم خویش نمی بینند و عده ای بر کرانه هایش روزگار می گذرانند. تو اما بیاموز که از باران های مهربانی اقیانوسی در دلت بسازی. چرا که تنها با اقیانوسی در قلبت می توانی با رنج گلاویز شوی. با شیاطینی که در دلت خانه کرده اند.

انسان دستهایش را برای بدست آوردن دراز می کند و گاه هیچ نمی یابد. نه دستی که دستش را بفشارد نه امیدی که از جایش برخیزد و بدتر از همه دستهایی اند که رهایت می کنند. در تاریکی، در بوران، سر سیاه زمستان. آدمهایی هستند که می روند. بی هیچ کلمه ای. انگار که از ابتدا هم هیچ بوده ای و ارزش یک کلمه را هم نداشتی. دستهایت را دراز نکن و برای دستهایی که دراز می شوند فقط لبخند مهربانت را کنار بگذار. مگذار شیاطین در دلت رخنه کنند.