- چی شد که یخ زدی آدم برفی؟
- اولش کوه بود.کوه پر از غرور بود مغرور شدیم. بعدش جنگل بود. جنگل پر از طراوت بود. مغرور و جوون شدیم. بعدش رود بود. مغرور و جوون سرکش شدیم. بعد دریا، اقیانوس، ماهی ها، امواج.  موج همه چی داشت. غرور کوه رو، طراوت جنگل رو و سرکشی رود رو. بعد از اون آروم گرفتیم.گرم شدیم.بی قرار شدیم. این بار اما بی قراری فرق داشت. می خواستیم اوج بگیریم. بالا بریم. بالاتر از همه چیز. بخار شدیم و بالا رفتیم. خواستیم کنار هم باشیم. اما یه مشت جوون سرکش مغرور بودیم. کنار هم بودن لطافت می  خواست. نرمی می خواست. ابر شدیم. چسبیدیم به هم. باد ما رو برد. قاره ها رو پشت سر گذاشتیم. شهرهای آدمها رو دیدیم. پسرها و دخترها رو دیدیم. یه روز یه دختری رو دیدم با موهای سیاه بلند. یه چیزی تو وجودم لرزید. یخ کردم. سنگین شدم. شکستم. شدم برف. رو سر شهر باریدم. دخترک منو تماشا می کرد. شب بود. خورشید که بالا اومد دخترک با دستهای گرمش دوباره ما رو کنار هم گذاشت. اونقدر کنار هم گذاشت که فکر کردیم یه چیزی درونمون داره می تپه. دخترک نگاهم می کرد. بهم گفت که دوستم داره. اون موجود جوون سرکش مغرور با کلمه های این دخترک آتیش گرفته بود آرزو کردم که لب داشتم تا بتونم ببوسمش اما نداشتم.یه روز دخترک رفت. فراموش کرد. اصلا انگار هیچ وقت وجود نداشتم. از اون روز سالها می گذره. کوههای زیادی رو دیدم. از جنگلای زیادی گذشتم. تو دریاها زیادی اروم گرفتم. اوج گرفتم. بالا رفتم و باز شکستم. اما از وقتی دخترک رفت دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود. با خودم گفتم یه روز می بارم و دفن می شم. این بود که یخ زدم.