عزیز من، گمان مبر زمانی که واژه هایم از دوست داشتنت می گویند همه چیز به همین سادگی است. مغز باید دستور بدهد، قلب باید تندتر بتپد، خون در تک تک رگ ها جاری شود، پلک بپرد، چشمها گشاد شوند و آنقدر نفس نفس بزنم تا کلمه ها کنار یکدیگر بنشینند و به دوست داشتنت ختم شود.

همه ی ما نقاشیم و همه ی ما بازیگریم و همه ی ما قاتل و همه ی ما فرستاده ای از سوی خدایی که نمی شناسیمش. پس عزیز من این همه سخت گیری ات برای چیست؟ ما در واقع هیچ چیز نیستیم. آواهایی موقت در جهانی که آنقدر وسیع است که به سادگی می شود در آن خدا را گم کرد چه ارزشی دارند؟ زیباتر از بوسه چه چیزی را سراغ داری که امتناع می کنی؟ مرهم تر از آغوش می شناسی؟

خطوط دستهایمان شاید آینده را نشان ندهند اما بی شک نشانه ای از هیچ پیامبری هم در خود ندارند. ما تنها هستیم زیباترین. من، تو و هر انسانی که زمانی را بر این سیاره ی گذرانده باشد. این سرنوشت ماست. دستهایت را به من بده. دستهای خسته ای دارم اما قلبم از تمام خورشیدهایی که می شناسی گرم تر است.
عزیز من، گمان مبر زمانی که واژه هایم از دوست داشتنت می گویند همه چیز به همین سادگی است...