آفتاب غروب خواهد کرد. در هر صورت هر روز آفتاب غروب خواهد کرد. اگر یک سرباز زخمی که از نبردی خونین جان به در برده، باشی. اگر یک زندانی، که منتظر اجرای حکم اعدامش نشسته است، باشی. اگر رییس جمهور، راننده ی تاکسی، کارگر ساختمانی یا فقط یک شاعر ناشناخته باشی. اگر روی نیمکت یک پارک به زنی گفته باشی که دوستش داری. در هر صورت، آفتاب غروب خواهد کرد.

می خواهم شعر بنویسم. برای شیوه ی خندیدنت. شیوه ی نگاه کردنت، شیوه ی چشمانت، شیوه ی لبهایت. می گویی که دوست داشتن از کجا آغاز می شود؟ می گویم که از اولین کلمه. اولین کلمه

دلم می خواهد روزی برسد که قلبم را برای تو کنار بگذارم. نه گوشه ای از آن را. نه یک تکه از آن را. تمامش را. هر چه در وجودم نام قلب دارد برای تو کنار بگذارم. همه ی روزهایم را، همه ی حرف هایم را، تمام لبخند هایم را، تمام غروب های آفتاب را.

آفتاب در حال غروب کردن بود. من به دیوارهای ویران گذشته نگاه می کردم. تو گفته بودی: "نه". بلند واضح و بی تردید.