کوه ها و آسمان ها که سر باز زدند، قرعه به نام ما افتاد. همه ی درد ها را در جانمان ریختند و اشرف مخلوقاتی به نافمان بستند که برویم و خوش باشیم. اما مگر تنهایی با هیچ اشرف مخلوقاتی پر می شود؟ مگر هیچ خداوندگاری می داند که چه رنجی دارد فرد بودن؟ یعنی آن موجود بی انتها که تا انتهای همه ی چیز را در مشتش دارد نمی داند که انسان را با درد آفریده است؟ یا می داند و به روی خودش نمی آورد؟ آه انسان خاکی بی پناه. ای وارث کوه ها و آسمان ها و دریاها. ای وارث زمین. جز دوست داشتن چه چیزی برایت مانده است؟