فکر میکنی که ماهی ها چون آبشش دارند می توانند در زیر آب نفس بکشند؟ نه عزیز من. داستان عادت است. طبیعت ما موجودات زنده را اینطور ساخته. که عادت بکنیم. به رفتن، به مرگ، به دریا، به طوفان، به خون، به انفجار، به شب های ساکت، به تخت های خالی، به گریه های یواشکی، به تنهایی، تنهایی، تنهایی.

ما هم عادت کرده ایم. مثل ماهی ها به دریا و مثل پرنده ها به پرواز. به این عبور بی دلیل بی اعتنا عادت کرده ایم. یاد گرفته ایم تا خیابان ها را پشت سر بگذاریم، سالها را پشت سر بگذاریم، آدمها را پشت سر بگذاریم و ندانیم که چرا. که مقصد کجاست و شب تا کجا در جهان مان رخنه کرده است.

بله عزیز من. ما عادت کرده ایم. ما با دهان های بسته ی خود حرف های عاشقانه ی زیادی زدیم که هیچ کس را عاشق تر نکرد و رفتن تنها فعلی بود که با گفتنش دیگران را خوشحال کردیم.

گاهی فکر میکنم جهان شاید به تنهایی کثافت بزرگی باشد اما قطعا گوشه های زیبایی در خود دارد. شاید برای همین گوشه ها هنوز زنده ام. برای همین می خواهم باز بنویسم. مثل یک وال کوهان دار بنویسم.